انرژی

نسخه کامل: داستان طنز
شما در حال بازدید از بایگانی ارسال های انجمن هستید این نسخه کامل نیست : برای مشاهده نسخه کامل اینجا کلیک کنید
سلام دوستای گلم
امروز تو وبگردیام به یه مطلب جالب و خنده دار برخورد کردم که گفتم بذارم تو سایت تا همه فیض ببرند
فقط اول کار بگم این داستان نوشته من نیست و دوستان فناتیسم محبت کنند این مطلب رو نخونند چون من حوصله شنیدن جملات قصار رو ندارم و از درد کشیدن بدم میاد
این مطلب رو فقط جهت خنده گذاشتم پس تو رو خدا چماق برندارید
سیندرلای 2008
یکی بود,دو تا نبود,زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود,یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی میکرد.اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلانسبت دخترای امروزی,روم به دیوار روم به دیوار,گلاب به روتون خیلی خوشگل بود.
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانوم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی میکرد.بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا میشد باید کار میکرد تا آخر شب.آخه صغرا خانوم خیلی ظالم بود.
همش میگفت:سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی؟
سیندرلا هم تو دلش میگفت:ای بترکی,ذلیل مرده گامبو,کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده,و بلند میگفت:بعله مامی صغی(همون صغرا خانوم خودمون).خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بد بختیاش یکی دوتا نبود...
القصه,یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود,خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه.
رفت پیش مامانشوگفت:مامان جونم...
مامانش:بعله پسر دلبندم؟...
شاهزاده:من زن میخوام...
مامانش:تو غلط میکنی پسره ی گوش دراز,نونت کمه,آبت کمه؟دیگه زن گرفتنت چیه؟...........
شاهزاده:مامان تورو خدا,دارم پیر پسر میشم,دارم مثل غنچه گل پرپر میشم..
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت:
باشه قند عسلم,شیر و شکرم,پسر گلم,میخوای با کی مزدوج شی؟....
شاهزاده:هنوز نمیدونم ولی میدونم از بی زنی دارم میمیرم...
مامانش:من از فردا سراغ میگیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده مثل خودم برات پیدا کنم.
خلاصه دیگه شاهزاده خواب و خوراک نداشت.همش منتظر بود تا مامانش یه دختر باکمالات و امروزی براش گیر بیاره.
یه روز مامانش گفت:کوچولوی عزیز مامان,من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون,از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش.
شاهزاده گفت:چرا با پس گردنی؟
مامانش گفت:الاغ,چرا نمی فهمی؟برای اینکه مهریه بهش ندی,پس آخه تو کی میخوای آدم بشی؟
روز مهمونی فرا رسید.سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند.زری و پری هزار ماشاالله,هزار الله ااکبر,بزنم به تخته,شده بودند مثل 2 تا بچه میمون,اما سیندرلا,وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه,اصلا ماه کیلویی چنده,شده بود ونوس شایدم...(مگه من فضولم,به ما چه شبیه چی شده بود).صغرا خانوم حسود چشم دراومده سیندرلا رو با خودش نبرد,سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخی نوشیدو آه کشید و اشک ریخت.
یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 بال لنگه به لنگه,با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد...
سیندرلا گفت:سلام...
فرشته:گیریم علیک.حالا آبغوره میگیری واسه من؟...
سیندرلا:نه واسه خودم میگیرم...........
فرشته:بیجا میکنی,پاشو ببینم,من اومدم که آرزوهات رو برآورده کنم زود باش آرزو کن....
سیندرلا:آرزو میکنم که به مهمونیه شاهزاده برم....
فرشته:خب برو,به درک,کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو؟راه باز جاده دراز
سیندرلا:چشم میرم خداحافظ...
فرشته:خداحافظ..............
سیندرلا پا شد,میخواست راه بیفته.زنگ زد به تاکسی تلفنی ماشین نداشت زنگ زد به پیک موتوری گفت:آقا موتور دارید؟
یارو گفت:نداریم........
سیندرلا باناامیدی گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت:
-هی میگی برو برو,آخه من چه جوری برم؟
فرشته گفت:ای به خشکی شانس,یه امشب میخواستم استراحت کنم که نشد,پاشو ببینم چه مرگته!!!!!!!بالاخره یه خاکی تو سرمون میریزیم
باهم رفتند تو انباری,اونجا یدونه کدو حلوایی بود.
فرشته گفت:بیا سوار این شو برو
سیندرلا گفت:این بی کلاسه,من آبروم میره اگه سوار این بشم.
فرشته گفت:خوب پس بیا سوار من شو!!!
سیندرلا گفت:یه آناناس اونجاست فرشته جون,به دردت میخوره؟...
فرشته:بعله میخوره...
سیندرلا:پس مبارکه ان شاالله...
خلاصه فرشته چوب جادوگریشو رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت:یالا یالا تبدیلا شو به پرشیا.
بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شدبه یه پرشیای
نقره ای.فرشته به سیندرلا گفت:رانندگی بلدی؟گواهینامه داری؟...
سیندرلا:نه ندارم.
فرشته:بمیری تو ,چرا نداری؟
سیندرلا:شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...
فرشته:ای خاک بر اون سرت,حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.
فرشته با عصاش زد تو کله یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشیا نگاه میکرد.سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه مثل پسرای امروزی.(البته بلا نسبت شما دوست عزیز)
سیندرلا گفت:من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم....
فرشته:چرا نمیری؟
سیندرلا:آبروم میره...
فرشته:همینه که هست,نمیتونم که رت باتلر رو برات بیارم...
سیندرلا:پس حداقل به این گاگول بگو یه واکس مو به کلش بزنه.
خلاصه گاگول واکس مو زد به کلش و با هر بدبختی بودحرکت کردند سمت خونه پادشاه.وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره!!!!!
ش**********ا اومده بود اونجا داشت آواز میخوند,جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت میکرد.زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو میزدند.صغرا خانوم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه میرفت(آخه بیچاره صغرا خانوم از بی شوهری کپک زده بود).خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یک دل نه صد دل عاشقش شد.سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت:
-شاهزاده ملوسم منو میگیری؟
شاهزاده:اول بگو شماره پات چنده؟
سیندرلا:37.....
شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق میزدگفت:
-آره میگیرمت,من همیشه آرزو داشتم شماره پای زنم 37 باشه.
خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت:
-ای ملت همیشه آن لاین من و سیندرلا میخوایم با هم ازدواج کنیم به هیچ(...)هم ربط نداره.
همه گفتند:مبارکه.و بعد هم یکصدا خوندند:
گل به سر عروس یالا          داماد و ببوس یالا
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد(بعد هم مرض قند گرفت سالها بعد سکته کرد و مرد)سپس با هم ازدواج کردند
و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری صغرا خانوم به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.


مرجع آدرس ها