انرژی

نسخه کامل: حکایت ها و جملات کوتاه
شما در حال بازدید از بایگانی ارسال های انجمن هستید این نسخه کامل نیست : برای مشاهده نسخه کامل اینجا کلیک کنید
عزیزان زین پس جملات و حکایت های کوتاه که خارج از محدوده ی داستان طبقه بندی میشوند رو اینجا قرار بدهید .

ممنون

اين شعر توسط یک کودک آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض
ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي
اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي
مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي
رنگين پوست؟

سلام

این هم جملات برگزیده و داستان کوتاه های مرداد ماه




در طوفان حوادث ؛

با خدا بودن کارگشاست

نه ناخدا بودن !!!




خدایا پاکم کن...بعد خاکم کن




اشخاص عادي با تجربه اولين شكست ، دست از تلاش برميدارند .

به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك ‹ اديسون› روبرو هستيم .




مردم در یک چیز مشترکند: همه با هم فرق دارند




مردان بزرگ اراده دارند و مردان کوچک آرزو .

[]

[]

[]

روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود، یعنی یک اسب زندگی می کرد.
 زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز می گذشت. روزی اسب پیر مرد گریخت و رفت، تمام اهل آبادی به پیر مرد می گفتند:
 پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت، دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟
 و پیر مرد با لبخند جواب می داد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او.
 چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب بازگشت.
 همه اهل آبادی به پیرمرد می گفتند :
 چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد .
 و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .
 چندی بعد پسر پیر مرد، در حال تعلیم اسبها افتاد و پایش شکست.
 و باز همان اهالی به اوگفتند:
 پیر مرد بد شانسی آوردی،  پای پسرت شکست دست تنها شدی .
 و باز همان جمله بود که: همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .
 چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید، که همه جوانان باید به جنگ بروند.
 در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد .
 حال خود شما بگویید: که آیا همیشه تمام کارها ی ناخوشایند، بد شانسیست؟
 یا همه کارهایه خوب، خوش شانسیست ؟
 در هر صورت توکل بر او تحمل سختی ها را بیشتر می کند.
 در پناهش سعادت مند باشید






استخدام

یک
شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که
یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.
از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس
هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات
داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب
خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید
شما نیز کمی فکر کنید! 

 شخصی
که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به
پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر
رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم. شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق
بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا
ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم



خیلی
چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه
ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با
تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی
ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا
پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

__________________________________________

پسر کوچکی وارد داروخانه شد،
کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های
تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمي


 


مسئول دارو خانه متوجه پسر
بود و به مکالماتش گوش داد
.


 پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست
که این کار را برایم انجام می دهد
."


 


پسرک گفت:"خانم، من این
کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار
این فرد کاملا راضی است
.


پسرک بیشتر اصرار کرد و
پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می
کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت."
مجددا زن پاسخش منفی بود
".


 


پسرک در حالی که لبخندی بر لب
داشت، گوشی را گذاشت


. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت
: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛
به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم
"


 


پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من
فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم
، من
همون کسی هستم که برای این خانوم کار می
کنه". 


______________________________________________________



زندگی مثل چای است


گروهى
از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى
شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از
خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از
استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک
کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و
کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را
به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را
بکشند
.
پس
از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از
سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و
گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى
مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از
نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم
همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد.
بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى
که در آن است را از ديد ما پنهان کند
.
چيزى
که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان.
امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى
يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول،
موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و
دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص
مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى
فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم
.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال
بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى
است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد
. در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد


_____________________________________________-




فرشته نگهبان

مرد داشت
در خیابان
حرکت می کرد
که ناگهان
صدایی از پشت
گفت:

- اگر یک قدم
دیگه جلو بری
کشته می شی.


مرد ایستاد و
در همان لجظه
اجری از بالا
افتاد جلوی
پاش.مرد نفس
راحتی کشید و
با تعجب
دوروبرشو
نگاه کرد اما
کسی رو
ندید.بهر حال
نجات پیدا
کرده بود. به
راهش ادامه
داد.به محض
اینکه می
خواست از
خیابان رد
بشه باز همان
صدا گفت:

- ایست!

مرد ایستاد و
در همان لحظه
ماشینی با
سرعت عجیبی
از جلویش رد
شد.بازم نجات
پیدا کرد.مرد
پرسید تو کی
هستی و صدا
جواب داد م
فرشته نگهبان
ت هستم. مرد
فکری کرد و
گفت:

-پس اون
موقعی که من
داشتم ازدواج
می کردم تو
کدوم گوری
بودی؟
 


___________________________________________________________________




از سنگلاخی می گذشتیم که پدر گفت : "ریز مرد،چرا گریه ؟ بیفتیم افتادیم و دیگر رو پا نخواهیم بود ."  گریه
ها را پنهان کردم و پدر کول ام کرد . خوابم برد ودیدم با کتابها و گاوها
مان تو باتلاقی جان می کَنَم.بالا سرم کرکسی می پرد و تو منقارش لخته های
خون است . معلم کلاسمان نیز، افتاده به جان نیمکت های سوخته ومادر صدایی
شکسته دارد .

ازخواب که پریدم عرق سردی روپیشانیم بود و ستاره ای در دورترها  سوسو میزد.  تنها نبودیم . خیلی ها بودند . دربدر و خانه به دوش . جای امنی می جستند . خبر جنگ همه جا پیچیده بود .

 تو یک قطار باری ،   سر پا و فشرده میان ازدحام ، دور می شدیم که پدر گفت : " تحمل کن نازنین ! "

 روزها
می گذشتند و جز سقفی و آبی و جیره ای غذا ، هیچ نبود . پدر ، مرد صحرا بود
و دل اش گرفت . تفنگی برداشت ورفت . من ماندم ، تنها و بی یاور. سرگشته ای
تو غربت . درمدسه ای که شب وروزم را آنجا بودم.  پدر،گاهگاهی سر میزد و تلفنی سراغ ام را می گرفت .  همیشه امید می داد و اما روزی بغض اش ترکید وبه نجوا گفت :"  دلگیر نباش !هستند لحظاتی که نه تنها مردان بلکه کوهها نیز می گریند ."

 سالها
رفتند و اما او، این بار را جوری دیگرآمد . زخم داشت و راه که میرفت،
سنگینی یکی از پاهایش روتفنگ اش بود. می گفت :" دیگه برمی گردیم! منطقه  رو  پس گرفته ایم."

خاک
مادر تو آغوش ام بود که پدر جا کن ام کرد . یکی سراغ اش آمده بود . رفتیم
مدرسه . غیر از ما عده ای هم بودند. برای پدر راهی باز کردند . گویی همه
منتظرش بودند و او چنین گفت : "حالا از عزیزی یاد می کنیم که جنگ ، اورا
هم ازماگرفت . معلمی که روزی شانه هایش، خاکریزی بودند  وسنگری . .."

چشمانم
غرق اشک ، تابلویی را رودیوار مدرسه می پایید که نامی آشنا تو سینه اش
داشت .معلمی که هر وقت می دید قهریم، فوری آشتی مان می داد ویک بارهم به
خوابم آمده بود .
 

شخصی می گفت من شانزده سال دارم بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی
شانزده سال دارم باید بگویی شانزده سال را دیگر ندارم.

.


جهنم چه شکلی است؟
بهشت چه شکلی است؟






یک مردِ روحانی، روزی با خداوند
مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به
سمت دو در
هدایت کرد و
یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در

وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف
خورش بود؛ و آنقدر
بوی خوبی داشت
که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار

لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند.
آنها در دست خود
قاشق هایی با
دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان

وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست
خود را داخل ظرف
خورش ببرند تا
قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از

بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در
دهان خود فرو
ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین

شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به
سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در
را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف
خورش
روی آن، که دهان مرد را آب
انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق
های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند
و
می خندیدند. مرد روحانی
گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط

احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند
که به همدیگر غذا
بدهند، در حالی
که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند
!


 

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه
خستگیم، سر پناه بی کسیم بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو
را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی باد را
گفتم لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار
بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم. و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی

التماس به خدا لذت است اگر براورده شود رحمت است و اگر براورده نشود حکمت است

 

التماس به خلق خدا ذلت است اگر براورده شود منت است و اگر براورده نشود خفت است

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یك ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « باید ازت عكسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست.

پرستاران از اول دلیل عجله‌اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی كه نمی‌داند شما چه كسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من كه می‌دانم او چه كسی است ...!

این داستانی است درباره پسر بچه لاغر اندامی که
عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما جثه اش
نصف بقیه بچه های تیم بود ، تلاشهایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها ،
ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت می نشست ، اما اصلا پیش نمی آمد که در
مسابقه ای بازی کند .



این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو
وجود داشت . گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی رو ی نیمکت کنار زمین می نشست
، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت .



این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین دانش آموز کلاس بود ،
اما پدرش او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد ، ولی به او می
گفت : اگر دوست ندارد ، مجبور نیست این کار را انجام دهد .



اما پسر عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادمه دهد . او در تمام
تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر می شود
بتواند در مسابقات شرکت کند .در مدت چهار سال دبیرستان ، او در تمام
تمرینها شرکت می کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند . پدر وفادارش
همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد .



پس از ورود به دانشگاه ، پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادمه
دهد و مربی با تصمیم او موافقت کرد ، زیرا او همیشه با تمام وجود در
تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می داد . این
پسر در تمام مدت چهار سال دانشگاه هم در تمام تمرینها شرکت کرد اما هرگز
در مسابقه ای بازی نکرد .



در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای
آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت ، مربی با یک تلگرام نزد او آمد . پسر
جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد . او در حالی که سعی می کرد آرام باشد
زیر لب گفت : پدرم امروز صبح فوت کرده است ، اشکالی ندارد امروز در تمرین
شرکت نکنم ؟



مربی دستانش را با مهربانی بر روی شانه های پسر گذاشت و گفت : پسرم !
این هفته را استراحت کن ، حتی لازم نیست برای آخرین بازی در روز شنبه
بیایی .



روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را
کناری گذاشت . مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند .
پسر جوان به مربی گفت : لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم ، فقط همین یک
روز .



مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است . امکان نداشت او بگذارد
ضعیفترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه بازی کند . اما پسر شدیدا اصرار
می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : باشد ، می توانی بازی
کنی .



مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را می دیدند باور کنند
. این پسر هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود اما تمام حرکاتش به
جا و مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد .
او می دوید ، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ،
او پاسی داد که منجر به برد تیم شد .



بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او
پرداختند . آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی پسر جوان
را دید که تنها در گوشه ای نشسته است .



مربی گفت : پسرم ! من نمی توانم باور کنم . تو فوق العاده بودی . بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟



پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد : می دانید پدرم فوت کرده است . آیا می دانستید او نابینا بود ؟



سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچی در
تمام مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که می توانست به
راستی مسابقه را ببنید و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم بازی
کنم .
مرجع آدرس ها