۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۲۵
۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۲۷
عدم تحريف قرآن
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
تحريف
در لغت از ريشه «حرف» به معناى كناره، جانب و اطراف يك چيز گرفته شده و
تحريف چيزى، كنار زدن و كج كردن آن از جايگاه اصلى خود و به سوى ديگر بردن
استا: محمد هادى معرفت، مصونيت قرآن از تحريف، ترجمه محمد شهرابى، (قم:
مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، چاپ اول 1376)، ص 19..
تحريف در اصطلاح قرآنشناسى داراى اقسامى است از جمله:
1. تحريف با تعويض كلمات؛ يعنى، برداشتن كلمهاى و جايگزين كردن آن با كلمهاى ديگر؛
2. تحريف به زياده؛ يعنى، افزودن كلمه يا جملهاى به آيات قرآن؛
3. تحريف به نقيصه؛ يعنى، ساقط كردن كلماتى از قرآن و يا اعتقاد به اينكه
كلمه، آيه يا سورهاى از قرآن كريم ساقط شده است. ديگر اقسام آن عبارت است
از: 1. تحريف معنوى، 2. تحريف موضعى، 3. تحريف در قرائت، 4. تحريف در لهجه
و گويشجهت آگاهى بيشتر نگا: همان، صص 26 - 22..
هيچ يك از اين اقسام، به ساحت قرآن كريم راه ندارد. اساساً تحريف كتاب
آسمانى، بدين معنا است كه اين تغييرات به گونهاى انجام پذيرد كه ديگر
كلام الهى، به درستى شناخته نشود و از دسترس بشر خارج گردد و يا چيزى به
عنوان كلام خدا شناخته شود كه سخن او نيست. مصونيت قرآن از تحريف، به
معناى «ماندگارى» متن اصلى قرآن و آشنايى با آن در ميان مردم است؛ به
گونهاى
كه هيچگاه مسلمانان و ديگر جوامع بشرى، از شناخت و دسترسى به متن اصلى آن
محروم نشده و كلام خدا را از غير آن با وضوح و آشنايى كامل تميز خواهند
داد.
اين به معناى آن نيست كه بدخواهان از تغيير و تصرف در الفاظ قرآن، به هر
شكلى ناتواناند؛ بلكه خيانت بدخواهان به نتيجه نمىرسد و براى مسلمانان
شناخته شده و خنثى است. تحريف قرآن در اينترنت نيز از اين قاعده مستثنا
نيست و خيانت آنان، براى عموم آشكار مىشود و هيچگاه نمىتوانند با اين
گونه ترفندها، متن اصلى قرآن را تغيير دهند.
به طور كلى در رابطه با تحريف ناپذيرى قرآن، دلايل متعددى اقامه شده است
كه از جمله آنها «گواهى تاريخ» است. پژوهشهاى تاريخى و مقايسه بين
قرآنهاى موجود و قرآنهاى صدر اسلام، نشان مىدهد كه حتى يك كلمه از اين
كتاب الهى، كم يا زياد نشده است.
اينجا به بيان بخشى از آنها به طور اختصار اكتفا مىكنيم:
1. برهان حكمت؛ قرآن شناسى، ج 1، ص 216.
خداوند آخرين كتاب آسمانى خود را به نام قرآن، براى هدايت بشر فرستاده
است. خداوند ديگر نه كتابى مىفرستد و نه پيامبرى؛ بنابراين قرآن اولين و
آخرين منبع هدايت بشر تلقى مىشود. تحريف چنين كتابى برابر با عدم حفظ
خداوند و مساوى با گمراهى بشر است و اين با حميد و حكيم بودن خداوند
سازگار نيست. بنابراين خداوند خود به مقتضاى حكيم بودنش اين كتاب را حفظ
مىكند.
2. برهان اعجاز
اين دليل به تعبير علامه طباطبايىسيد محمد حسين طباطبايى، قرآن در اسلام، ص 117.
بهترين و متقن ترين دليل براى صيانت قرآن در زمان كنونى به شمار مىرود.
تقريرش اين است كه همان وجوه اعجازى كه براى قرآن زمان رسولاللَّه وجود
داشت (مثل تحدى، فصاحت و بلاغت و زيبايى الفاظ آن، روحانى و معنوى بودن
آن، هدايت انسان به سوى حق، صدق مطلق مطالب آن و
بالاخره خيلى از
اوصاف ديگر) بر همين قرآن كنونى منطبق و يافت مىشود. بىترديد در صورتى
كه بين اين فاصله زمانى كمترين نقصان و يا اضافهاى در آن به وقوع
مىپيوست، به طور يقين ديگر از آن اوصاف خبرى نمىماند و حال آنكه همه
آنها در قرآن كنونى باز هم يافت مىشود.
3. برهان خاتميت
قرآن از طرفى، در چندين جا تصريح مىكند كه كلام خدا و سند نبوت است و كتاب اسلام به شمار مىآيدمانند آيه 34 سوره طور و آيه 88 سوره اسراء(17). و از طرف ديگر، دين اسلام را دين خاتم معرفى مىكندمانند آيه 85 سوره آل عمران و آيه 40 سوره احزاب.. روشن است كه معناى خاتميت، مصونيت از تحريف است. اما سخن در اين است كه چه چيزى از دين بايد مصون از
تحريف باشد؟ يقيناً آنچه به نام دين و مجموعه هدايت الهى براى يك پيامبر
نازل گشته است؛ يعنى، كتاب او بايد مصون از تحريف باشد و اين شرط لازم
مصونيت دين از تحريف استهمان، ص 66 و درباره خاتميت ر.ك : مجموعه آثار استاد مطهرى، ج 2، ص 183 و ج 3، ص 153)..
4. برهان تحدى دائمى
قرآن در همه زمانها و مكانها و حتى در
زمان حاضر، توان و قدرت فكرى و ذهنى بشر را براى همانندسازى به مبارزه فرا
مىخواند. اما بشر حاضر مثل انسانهاى گذشته، عاجزانه در مقابل آن شكست را
پذيرا مىشود. از اين ناتوانى موجود به راحتى مىتوان پى برد كه حتى قرآن
كنونى به تحريف دچار نشده است.
5. برهان جامعيت
قرآن در راستاى هدايت و راهنمايى بشر، از
بيان چيزى كه لازمه بشر در امر سعادت باشد، فروگذارى نكرده است. قرآن حاضر
همانند قرآن موجود در گذشتهها داراى اين صفت است. حال اگر قرآن در زمان
حاضر به چنين صفتى است، چگونه مىتوان احتمال نقصان يا زيادت را در آن
داد؟ بنابراين قرآن كنونى از هر گونه تغييرى مصون است.
6. برهان تواتر
تمام آيات و سورههاى كنونى قرآن مجيد، همانند
قرآن گذشته، دست به دست و سينه به سينه به طور همگانى توسط مسلمانان نقل
گرديده است. اين تواتر منطقى، دلالت مىكند هيچ كلمه و آيه يا سورهاى، نه
از قرآن كاسته شده و نه بر آن افزوده شده است. بنابراين قرآن كنونى با
توجه بر واجد بودن صفت تواتر، از هرگونه تحريفى سالم است.
7. شيوه وحيانى قرآن
اين برهان مبتنى بر نوع نگرش مسلمانان
بر مسئله وحى و تمايز مسيحيان از آن است. مسلمانان معتقدند وحى در واقع
تكلم و گفتار لفظى خداوند است كه به وسيله جبرئيل به پيامبرصلى الله عليه
وآله مىرسيد و پيامبرصلى الله عليه وآله موظف بود عين همان الفاظ را بر
مردم برساند. اما مسيحيان بر اين باورند كه وحى در حقيقت انكشاف خدا و
تجربه انسان است كه در بشر تجلى
مىكند و اين عامل انسانى است كه آن را در مقام بازگو تعبير مىكند و لذا
ممكن است در تعبير آن مرتكب اشتباه هم بشود. روشن است كه طبق نگرش اول به
يقين الفاظ قرآن نمىتواند از نقش عامل انسانى متأثر شود. از اين رو،
چارهاى جز پذيرفتن تحريف ناپذيرى قرآن بر اساس ديدگاه مسلمانان در بين
نمىماند.
8. شيوه بيانى قرآن
قرآن در جهت تعارض با منافع زورمندان و
سلطه جويان، بيش از آنكه به نام اشخاص بپردازد به بيان شاخصها توجه كرده
است و به استثناى تصريح نام ابولهب و همسرش، به موارد جزئى نپرداخته است.
و اين يكى از تمهيدات الهى در مصونيت قرآن است كه به نوبه خود باعث
گرديده، براى كسى انگيزه كتمان يا تحريف آيات پيش نيايد و بهانهاى براى
دسيسه حاكمان به طور
آشكار نباشد.
9. شيوه نزول قرآن؛ كيهان انديشه، شماره 28، مقاله تحريف ناپذيرى قرآن، علامه مرتضى عسكرى.
يكى از تمهيدات الهى براى مصون ماندن قرآن، نزول تدريجى آن، آن هم با سبك
و برنامهاى ويژه است. در مدت تقريباً 23 سال، آيات قرآن به دو شكل نازل
شده است. آياتى كه در آغاز بعثت در مكه نازل گرديده، آياتش كوتاه و موزون
است؛ مانند «وَ الضُّحى وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى...» و يا «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ...». اين مقاطع كوتاه و
موزون در حفظ آيات، تأثير بىشائبهاى داشته است، آن هم در ميان مردم
روزگارى كه امى بودهاند. اما در سالهاى بعد، آيات و سورههاى بزرگترى
در مدينه نازل شده است؛ زيرا در مدينه، هم آرامش بيشترى براى مسلمانان
بوده و هم امكانات نوشتن و ثبت آيات وجود داشته است. بالاخره، نزول تدريجى
قرآن، اين نتيجه را داشت كه وقتى حتى چند آيه نازل مىشد، پيامبر آن را
براى
مسلمانها مىخواند (و آنان نيز حفظ مىكردند) و بعد آيهاى ديگر نازل مىگشت.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
آيات را به مردم مىخوانده و آنها را تعليم مىداد؟ راوى مىگويد:
پيامبرصلى الله عليه وآله در مدينه هر بار ده آيه به ما مى آموخت. ما ده
آيه را ياد مىگرفتيم، سپس ده آيه ديگر و... براى مثال، يكى از صحابه در
مسجد دمشق 1600 شاگرد را تعليم قرآن مىداده است. به اين شكل كه آنها را
به گروههاى ده نفرى تقسيم كرده
بود و هر ده نفر يك ناظر داشته اند كه مجموع اين ناظران و سرگروهها 160 نفر مىشدند. افزون بر آنابو عبدالله زنجانى، تاريخ القرآن، ص 42، موسسه الاعلمى، بيروت.
به شهادت تاريخ، در صدر اسلام عده زيادى از مسلمانان - كه تعداد آنان را
تا 43 نفر نوشتهاند به دستور پيامبرصلى الله عليه وآله هر آيه و يا
سورهاى كه نازل مىشد، بلافاصله مىنوشتند؛ از جمله معروفترين
اصحاب پيامبر كه به نوشتن قرآن اهتمام خاصى مىورزيدند، حضرت علىعليه السلام و زيد بن ثابت بودند.
11. اهتمام مسلمانان
بىشك از اهتمام پيامبرصلى الله عليه
وآله بر قرائت قرآن و تحفيظ آن بر مسلمانانجامعه آن روز فضيلت بزرگى براى
حفظ قرآن قائل شده بود. مؤمن و منافق در اين جهت بر يكديگر سبقت
مىگرفتند. معاشرت و انس با قرآن، جزو آداب و رسوم مردم در آمده بود و در
مسائل و مشكلات خود به آن مراجعه مىكردند. تقدّس و فضيلت يافتن قرآن نزد
مسلمانان، اين نتيجه را به دنبال داشت كه
كسى نمىتوانست ايده تغيير قرآن را در سر بپروراندمحمدتقى مصباح يزدى، قرآن شناسى، ج 1، ص 215، (نشر مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى)..
اهتمام به نگهدارى و حفظ قرآن كريم در ميان مسلمانان به اندازهاى بود كه
پس از نبى اكرم و در زمان خلافت ابوبكر، وقتى در جنگ يمامه تعدادى از
حافظان قرآن كشته شدند، مسلمانان تصميم گرفتند توجه بيشترى در حفظ قرآن به
خرج دهند و به اين منظور همه نسخههاى قرآن را در يك جا جمعآورى كرده و
از اينكه نقصانى در آنها واقع شود، جلوگيرى نمودند. حفظ اين نسخهها به
شدت مورد توجه قرار گرفت و همين طور نسل بعد، قرآن را سينه به سينه حفظ مى كردند و به نسل بعد انتقال مى دادندسيد محمد حسين طباطبايى، ترجمه الميزان، ج 12، ص 167 - 161، مركز نشر فرهنگى رجا.
.
12. تكامل خط و كتابت
براى حفظ يك متن به صورت اصلى، بايد
شرايط طبيعى چنين امرى فراهم باشد. در عصرهاى گذشته تكامل خط و پيشرفت
كتابت به آن ميزان نبوده است كه بتواند متنى را در بستر خويش و به صورت
كامل حفظ كند. البته با رشد تمدن بشرى، زمينههاى لازم براى چنين امرى
پديدار مىشد؛ چنان كه به نظر برخىعلامه خوئى، ترجمه البيان، ج 1، ص 309، (نشر مجمع ذخائر اسلامى - قم،
1360 ش). در زمان رسولاللَّه شرايط و موقعيت حصول چنين كارى مهيا شد و زمينه را براى حفظ و صيانت قرآن فراهم آورد.
براى مطالعه بيشتر ر.ك:
الف. محمد هادى معرفت، تاريخ قرآن، (تهران: سمت، چاپ دوم 1377)، صص 167 - 154؛
ب. محمدتقى مصباح يزدى، قرآنشناسى، (قم: مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ اول، 1376)؛
پ. حسن حسنزاده آملى، قرآن هرگز تحريف نشده است؛
ت. محمد هادى معرفت، التحقيق فى نفى التحريف عن القرآن.
در لغت از ريشه «حرف» به معناى كناره، جانب و اطراف يك چيز گرفته شده و
تحريف چيزى، كنار زدن و كج كردن آن از جايگاه اصلى خود و به سوى ديگر بردن
استا: محمد هادى معرفت، مصونيت قرآن از تحريف، ترجمه محمد شهرابى، (قم:
مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، چاپ اول 1376)، ص 19..
تحريف در اصطلاح قرآنشناسى داراى اقسامى است از جمله:
1. تحريف با تعويض كلمات؛ يعنى، برداشتن كلمهاى و جايگزين كردن آن با كلمهاى ديگر؛
2. تحريف به زياده؛ يعنى، افزودن كلمه يا جملهاى به آيات قرآن؛
3. تحريف به نقيصه؛ يعنى، ساقط كردن كلماتى از قرآن و يا اعتقاد به اينكه
كلمه، آيه يا سورهاى از قرآن كريم ساقط شده است. ديگر اقسام آن عبارت است
از: 1. تحريف معنوى، 2. تحريف موضعى، 3. تحريف در قرائت، 4. تحريف در لهجه
و گويشجهت آگاهى بيشتر نگا: همان، صص 26 - 22..
هيچ يك از اين اقسام، به ساحت قرآن كريم راه ندارد. اساساً تحريف كتاب
آسمانى، بدين معنا است كه اين تغييرات به گونهاى انجام پذيرد كه ديگر
كلام الهى، به درستى شناخته نشود و از دسترس بشر خارج گردد و يا چيزى به
عنوان كلام خدا شناخته شود كه سخن او نيست. مصونيت قرآن از تحريف، به
معناى «ماندگارى» متن اصلى قرآن و آشنايى با آن در ميان مردم است؛ به
گونهاى
كه هيچگاه مسلمانان و ديگر جوامع بشرى، از شناخت و دسترسى به متن اصلى آن
محروم نشده و كلام خدا را از غير آن با وضوح و آشنايى كامل تميز خواهند
داد.
اين به معناى آن نيست كه بدخواهان از تغيير و تصرف در الفاظ قرآن، به هر
شكلى ناتواناند؛ بلكه خيانت بدخواهان به نتيجه نمىرسد و براى مسلمانان
شناخته شده و خنثى است. تحريف قرآن در اينترنت نيز از اين قاعده مستثنا
نيست و خيانت آنان، براى عموم آشكار مىشود و هيچگاه نمىتوانند با اين
گونه ترفندها، متن اصلى قرآن را تغيير دهند.
به طور كلى در رابطه با تحريف ناپذيرى قرآن، دلايل متعددى اقامه شده است
كه از جمله آنها «گواهى تاريخ» است. پژوهشهاى تاريخى و مقايسه بين
قرآنهاى موجود و قرآنهاى صدر اسلام، نشان مىدهد كه حتى يك كلمه از اين
كتاب الهى، كم يا زياد نشده است.
اينجا به بيان بخشى از آنها به طور اختصار اكتفا مىكنيم:
1. برهان حكمت؛ قرآن شناسى، ج 1، ص 216.
خداوند آخرين كتاب آسمانى خود را به نام قرآن، براى هدايت بشر فرستاده
است. خداوند ديگر نه كتابى مىفرستد و نه پيامبرى؛ بنابراين قرآن اولين و
آخرين منبع هدايت بشر تلقى مىشود. تحريف چنين كتابى برابر با عدم حفظ
خداوند و مساوى با گمراهى بشر است و اين با حميد و حكيم بودن خداوند
سازگار نيست. بنابراين خداوند خود به مقتضاى حكيم بودنش اين كتاب را حفظ
مىكند.
2. برهان اعجاز
اين دليل به تعبير علامه طباطبايىسيد محمد حسين طباطبايى، قرآن در اسلام، ص 117.
بهترين و متقن ترين دليل براى صيانت قرآن در زمان كنونى به شمار مىرود.
تقريرش اين است كه همان وجوه اعجازى كه براى قرآن زمان رسولاللَّه وجود
داشت (مثل تحدى، فصاحت و بلاغت و زيبايى الفاظ آن، روحانى و معنوى بودن
آن، هدايت انسان به سوى حق، صدق مطلق مطالب آن و
بالاخره خيلى از
اوصاف ديگر) بر همين قرآن كنونى منطبق و يافت مىشود. بىترديد در صورتى
كه بين اين فاصله زمانى كمترين نقصان و يا اضافهاى در آن به وقوع
مىپيوست، به طور يقين ديگر از آن اوصاف خبرى نمىماند و حال آنكه همه
آنها در قرآن كنونى باز هم يافت مىشود.
3. برهان خاتميت
قرآن از طرفى، در چندين جا تصريح مىكند كه كلام خدا و سند نبوت است و كتاب اسلام به شمار مىآيدمانند آيه 34 سوره طور و آيه 88 سوره اسراء(17). و از طرف ديگر، دين اسلام را دين خاتم معرفى مىكندمانند آيه 85 سوره آل عمران و آيه 40 سوره احزاب.. روشن است كه معناى خاتميت، مصونيت از تحريف است. اما سخن در اين است كه چه چيزى از دين بايد مصون از
تحريف باشد؟ يقيناً آنچه به نام دين و مجموعه هدايت الهى براى يك پيامبر
نازل گشته است؛ يعنى، كتاب او بايد مصون از تحريف باشد و اين شرط لازم
مصونيت دين از تحريف استهمان، ص 66 و درباره خاتميت ر.ك : مجموعه آثار استاد مطهرى، ج 2، ص 183 و ج 3، ص 153)..
4. برهان تحدى دائمى
قرآن در همه زمانها و مكانها و حتى در
زمان حاضر، توان و قدرت فكرى و ذهنى بشر را براى همانندسازى به مبارزه فرا
مىخواند. اما بشر حاضر مثل انسانهاى گذشته، عاجزانه در مقابل آن شكست را
پذيرا مىشود. از اين ناتوانى موجود به راحتى مىتوان پى برد كه حتى قرآن
كنونى به تحريف دچار نشده است.
5. برهان جامعيت
قرآن در راستاى هدايت و راهنمايى بشر، از
بيان چيزى كه لازمه بشر در امر سعادت باشد، فروگذارى نكرده است. قرآن حاضر
همانند قرآن موجود در گذشتهها داراى اين صفت است. حال اگر قرآن در زمان
حاضر به چنين صفتى است، چگونه مىتوان احتمال نقصان يا زيادت را در آن
داد؟ بنابراين قرآن كنونى از هر گونه تغييرى مصون است.
6. برهان تواتر
تمام آيات و سورههاى كنونى قرآن مجيد، همانند
قرآن گذشته، دست به دست و سينه به سينه به طور همگانى توسط مسلمانان نقل
گرديده است. اين تواتر منطقى، دلالت مىكند هيچ كلمه و آيه يا سورهاى، نه
از قرآن كاسته شده و نه بر آن افزوده شده است. بنابراين قرآن كنونى با
توجه بر واجد بودن صفت تواتر، از هرگونه تحريفى سالم است.
7. شيوه وحيانى قرآن
اين برهان مبتنى بر نوع نگرش مسلمانان
بر مسئله وحى و تمايز مسيحيان از آن است. مسلمانان معتقدند وحى در واقع
تكلم و گفتار لفظى خداوند است كه به وسيله جبرئيل به پيامبرصلى الله عليه
وآله مىرسيد و پيامبرصلى الله عليه وآله موظف بود عين همان الفاظ را بر
مردم برساند. اما مسيحيان بر اين باورند كه وحى در حقيقت انكشاف خدا و
تجربه انسان است كه در بشر تجلى
مىكند و اين عامل انسانى است كه آن را در مقام بازگو تعبير مىكند و لذا
ممكن است در تعبير آن مرتكب اشتباه هم بشود. روشن است كه طبق نگرش اول به
يقين الفاظ قرآن نمىتواند از نقش عامل انسانى متأثر شود. از اين رو،
چارهاى جز پذيرفتن تحريف ناپذيرى قرآن بر اساس ديدگاه مسلمانان در بين
نمىماند.
8. شيوه بيانى قرآن
قرآن در جهت تعارض با منافع زورمندان و
سلطه جويان، بيش از آنكه به نام اشخاص بپردازد به بيان شاخصها توجه كرده
است و به استثناى تصريح نام ابولهب و همسرش، به موارد جزئى نپرداخته است.
و اين يكى از تمهيدات الهى در مصونيت قرآن است كه به نوبه خود باعث
گرديده، براى كسى انگيزه كتمان يا تحريف آيات پيش نيايد و بهانهاى براى
دسيسه حاكمان به طور
آشكار نباشد.
9. شيوه نزول قرآن؛ كيهان انديشه، شماره 28، مقاله تحريف ناپذيرى قرآن، علامه مرتضى عسكرى.
يكى از تمهيدات الهى براى مصون ماندن قرآن، نزول تدريجى آن، آن هم با سبك
و برنامهاى ويژه است. در مدت تقريباً 23 سال، آيات قرآن به دو شكل نازل
شده است. آياتى كه در آغاز بعثت در مكه نازل گرديده، آياتش كوتاه و موزون
است؛ مانند «وَ الضُّحى وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى...» و يا «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ...». اين مقاطع كوتاه و
موزون در حفظ آيات، تأثير بىشائبهاى داشته است، آن هم در ميان مردم
روزگارى كه امى بودهاند. اما در سالهاى بعد، آيات و سورههاى بزرگترى
در مدينه نازل شده است؛ زيرا در مدينه، هم آرامش بيشترى براى مسلمانان
بوده و هم امكانات نوشتن و ثبت آيات وجود داشته است. بالاخره، نزول تدريجى
قرآن، اين نتيجه را داشت كه وقتى حتى چند آيه نازل مىشد، پيامبر آن را
براى
مسلمانها مىخواند (و آنان نيز حفظ مىكردند) و بعد آيهاى ديگر نازل مىگشت.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
10. شيوه تعليم قرآن
در تاريخ قرآن مهم است بدانيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله چگونهآيات را به مردم مىخوانده و آنها را تعليم مىداد؟ راوى مىگويد:
پيامبرصلى الله عليه وآله در مدينه هر بار ده آيه به ما مى آموخت. ما ده
آيه را ياد مىگرفتيم، سپس ده آيه ديگر و... براى مثال، يكى از صحابه در
مسجد دمشق 1600 شاگرد را تعليم قرآن مىداده است. به اين شكل كه آنها را
به گروههاى ده نفرى تقسيم كرده
بود و هر ده نفر يك ناظر داشته اند كه مجموع اين ناظران و سرگروهها 160 نفر مىشدند. افزون بر آنابو عبدالله زنجانى، تاريخ القرآن، ص 42، موسسه الاعلمى، بيروت.
به شهادت تاريخ، در صدر اسلام عده زيادى از مسلمانان - كه تعداد آنان را
تا 43 نفر نوشتهاند به دستور پيامبرصلى الله عليه وآله هر آيه و يا
سورهاى كه نازل مىشد، بلافاصله مىنوشتند؛ از جمله معروفترين
اصحاب پيامبر كه به نوشتن قرآن اهتمام خاصى مىورزيدند، حضرت علىعليه السلام و زيد بن ثابت بودند.
11. اهتمام مسلمانان
بىشك از اهتمام پيامبرصلى الله عليه
وآله بر قرائت قرآن و تحفيظ آن بر مسلمانانجامعه آن روز فضيلت بزرگى براى
حفظ قرآن قائل شده بود. مؤمن و منافق در اين جهت بر يكديگر سبقت
مىگرفتند. معاشرت و انس با قرآن، جزو آداب و رسوم مردم در آمده بود و در
مسائل و مشكلات خود به آن مراجعه مىكردند. تقدّس و فضيلت يافتن قرآن نزد
مسلمانان، اين نتيجه را به دنبال داشت كه
كسى نمىتوانست ايده تغيير قرآن را در سر بپروراندمحمدتقى مصباح يزدى، قرآن شناسى، ج 1، ص 215، (نشر مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى)..
اهتمام به نگهدارى و حفظ قرآن كريم در ميان مسلمانان به اندازهاى بود كه
پس از نبى اكرم و در زمان خلافت ابوبكر، وقتى در جنگ يمامه تعدادى از
حافظان قرآن كشته شدند، مسلمانان تصميم گرفتند توجه بيشترى در حفظ قرآن به
خرج دهند و به اين منظور همه نسخههاى قرآن را در يك جا جمعآورى كرده و
از اينكه نقصانى در آنها واقع شود، جلوگيرى نمودند. حفظ اين نسخهها به
شدت مورد توجه قرار گرفت و همين طور نسل بعد، قرآن را سينه به سينه حفظ مى كردند و به نسل بعد انتقال مى دادندسيد محمد حسين طباطبايى، ترجمه الميزان، ج 12، ص 167 - 161، مركز نشر فرهنگى رجا.
.
12. تكامل خط و كتابت
براى حفظ يك متن به صورت اصلى، بايد
شرايط طبيعى چنين امرى فراهم باشد. در عصرهاى گذشته تكامل خط و پيشرفت
كتابت به آن ميزان نبوده است كه بتواند متنى را در بستر خويش و به صورت
كامل حفظ كند. البته با رشد تمدن بشرى، زمينههاى لازم براى چنين امرى
پديدار مىشد؛ چنان كه به نظر برخىعلامه خوئى، ترجمه البيان، ج 1، ص 309، (نشر مجمع ذخائر اسلامى - قم،
1360 ش). در زمان رسولاللَّه شرايط و موقعيت حصول چنين كارى مهيا شد و زمينه را براى حفظ و صيانت قرآن فراهم آورد.
براى مطالعه بيشتر ر.ك:
الف. محمد هادى معرفت، تاريخ قرآن، (تهران: سمت، چاپ دوم 1377)، صص 167 - 154؛
ب. محمدتقى مصباح يزدى، قرآنشناسى، (قم: مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ اول، 1376)؛
پ. حسن حسنزاده آملى، قرآن هرگز تحريف نشده است؛
ت. محمد هادى معرفت، التحقيق فى نفى التحريف عن القرآن.
۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۲۸
دلایل رد تحریف قرآن کریم
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
واژه تحريف در قرآن
به دو امر صورت گرفته يكى سوءتاويل و ديگرى تغيير و تـبـديل, يعنى به شكلى
لهجه كلام را تغيير مى دادند كه معنى ديگرى از آن فدر قرآن ماده تحريف جز
در معنى لغوى , يعنى دخل وتصرف در معنى كلمه و تفسير غيرموجه آن , به كار
نرفته است .
به اين نوع تحريف ـكه فقط تحريف در معنى كلمات است نه در چيز ديگرـ, سوء تاويل و تفسير به راى مى گويند.
در قـرآن مـى خوانيم : يحرفون الكلم من بعد مواضعه, يعنى پس از آن كه
كلمات در جايگاه و معنى خود استقراريافت آن را منحرف كرده [به سوى معناى
ديگرى مى برند].
در جـاى ديـگـر قـرآن مـى خـوانـيـم : وقـد كـانـ فريق منهم يسمعون
كلامالله ثم يحرفونه من بعد مـهـاعـقلوه, عده اى از آنان (يهود) سخنان خدا
را مى شنيدند, ولى پس از فهميدن , آن را تحريف مى كردند .
چون به خيال خام خود با مصالحشان سازگارنبود آن را به معانى مورد نظرشان منحرف مى نمودند.
شـيـخ *طـوسـى مـى گـويـد: تـحـريـف هميده شود.
چـنـانچه در آيه78 سوره آل عمران مى خوانيم : وان منهملفريقا يلوون
السنتهم بالكتهاب لتحسبوه من الكتهاب ومهاهو من الكتهاب, در ميان آنها
(يهود) كسانى هستند كه هنگام تلاوت كتاب , زبان خود را چنان مى پيچانند
[وژست مى گيرند] كه گمان كنيد آنچه را مى خوانند از كتاب است درحالى كه از
كتاب [خدا] نيست .
شـيـخ *مـحـمـد عبده مى گويد: بخش مهمى از تحريف , تاويل گفتار خداوند است
كه بر غير آن مـعـنـايى كه برايش وضع شده حمل شود و از لفظ تحريف هم همين
معنى تبادر مى شود و همين تاويل سبب شد كه آنها به مقابله با پيامبر (ص) و
انكار نبوتش برخيزند و اين شيوه هميشگى آنان تا امروز است كه بشارات عهدين
را تاويل مى كنند.
كـوتـاه سـخـن ايـن كـه تحريف عهدين توسط دانشمندان اهل كتاب ـكه قرآن
بدان اشاره كرده ـ دوگونه بود: يكى سوء تاويل , يعنى به ناحق در تفسير آن
دخل و تصرف مى كردند تا با پيامبر اسلام# تطبيق نكند بدون اين كه به ظاهر
الفاظ دست درازى كنند.
ديـگـر ايـن كـه وقـتـى كـتاب را تلاوت مى كردند لهجه ها را تغيير مى
دادند تا معنى اصلى كلمه فـهـميده نشود و هنگامى كه لفظ با لهجه اى غير از
لهجه طبيعى و اولى خود ادا شد ديگر آن لفظ نيست , بلكه چيز ديگرى است .
هدف آنان از اين تحريفها و نيرنگها, كتمان حقيقت و مخفى ساختن مژده ها و بشارتهاى انبياى پيشين به قدوم پيامبر اسلام# بود.
[تا اين جا روشن شد كه ماده تحريف در قرآن به همان معنى لغوى و تحريف
معنوى به كار رفته ] و در مـورد تحريف اصطلاحى , يعنى كم وزيادكردن يا عوض
نمودن كلمات قرآن با غير آن , استعمال نشده است .
دلايل بطلان شبهه تحريف
به دو امر صورت گرفته يكى سوءتاويل و ديگرى تغيير و تـبـديل, يعنى به شكلى
لهجه كلام را تغيير مى دادند كه معنى ديگرى از آن فدر قرآن ماده تحريف جز
در معنى لغوى , يعنى دخل وتصرف در معنى كلمه و تفسير غيرموجه آن , به كار
نرفته است .
به اين نوع تحريف ـكه فقط تحريف در معنى كلمات است نه در چيز ديگرـ, سوء تاويل و تفسير به راى مى گويند.
در قـرآن مـى خوانيم : يحرفون الكلم من بعد مواضعه, يعنى پس از آن كه
كلمات در جايگاه و معنى خود استقراريافت آن را منحرف كرده [به سوى معناى
ديگرى مى برند].
در جـاى ديـگـر قـرآن مـى خـوانـيـم : وقـد كـانـ فريق منهم يسمعون
كلامالله ثم يحرفونه من بعد مـهـاعـقلوه, عده اى از آنان (يهود) سخنان خدا
را مى شنيدند, ولى پس از فهميدن , آن را تحريف مى كردند .
چون به خيال خام خود با مصالحشان سازگارنبود آن را به معانى مورد نظرشان منحرف مى نمودند.
شـيـخ *طـوسـى مـى گـويـد: تـحـريـف هميده شود.
چـنـانچه در آيه78 سوره آل عمران مى خوانيم : وان منهملفريقا يلوون
السنتهم بالكتهاب لتحسبوه من الكتهاب ومهاهو من الكتهاب, در ميان آنها
(يهود) كسانى هستند كه هنگام تلاوت كتاب , زبان خود را چنان مى پيچانند
[وژست مى گيرند] كه گمان كنيد آنچه را مى خوانند از كتاب است درحالى كه از
كتاب [خدا] نيست .
شـيـخ *مـحـمـد عبده مى گويد: بخش مهمى از تحريف , تاويل گفتار خداوند است
كه بر غير آن مـعـنـايى كه برايش وضع شده حمل شود و از لفظ تحريف هم همين
معنى تبادر مى شود و همين تاويل سبب شد كه آنها به مقابله با پيامبر (ص) و
انكار نبوتش برخيزند و اين شيوه هميشگى آنان تا امروز است كه بشارات عهدين
را تاويل مى كنند.
كـوتـاه سـخـن ايـن كـه تحريف عهدين توسط دانشمندان اهل كتاب ـكه قرآن
بدان اشاره كرده ـ دوگونه بود: يكى سوء تاويل , يعنى به ناحق در تفسير آن
دخل و تصرف مى كردند تا با پيامبر اسلام# تطبيق نكند بدون اين كه به ظاهر
الفاظ دست درازى كنند.
ديـگـر ايـن كـه وقـتـى كـتاب را تلاوت مى كردند لهجه ها را تغيير مى
دادند تا معنى اصلى كلمه فـهـميده نشود و هنگامى كه لفظ با لهجه اى غير از
لهجه طبيعى و اولى خود ادا شد ديگر آن لفظ نيست , بلكه چيز ديگرى است .
هدف آنان از اين تحريفها و نيرنگها, كتمان حقيقت و مخفى ساختن مژده ها و بشارتهاى انبياى پيشين به قدوم پيامبر اسلام# بود.
[تا اين جا روشن شد كه ماده تحريف در قرآن به همان معنى لغوى و تحريف
معنوى به كار رفته ] و در مـورد تحريف اصطلاحى , يعنى كم وزيادكردن يا عوض
نمودن كلمات قرآن با غير آن , استعمال نشده است .
دلايل بطلان شبهه تحريف
در اين جا چكيده اى از ادله رد شبهه تحريف درچهار بند بيان مى شود تا ميزان ارتباط اين مباحث با مساله تحريف روشن گردد.
1ـ حـكـم روشـن و قـطعى عقل:
عقل انسان به روشنى حكم
مى كند كه احتمال هرگونه تغيير و تـبـديـل از سـاحت مقدس كتابى مثل قرآن
كريم به دور است , زيرا قرآن كتابى است كه از روزاول مورد عنايت و اهتمام
يك امت بزرگ و بافرهنگ بوده , پيوسته آن را مقدس شمرده درنهايت دقت و
احـتـرام در تـعظيم و تكريم آن و دست نخورده ماندن آن تا ابد كوشيده و مى
كوشند .
و بايد هم , چنين باشد, چراكه قرآن , اولين مرجع آنان در تمام ابعاد زندگى از مسائل دينى گرفته تا فعاليت سياسى و اجتماعى است .
با اين تفصيل چگونه ممكن است كج انديشان و باطل گرايان به اين كتاب عزيز دست درازى كنند [و چيزى از آن كم كنند يا بر آن بيفزايند].
دانـشـمـنـد برجسته شيعه سيدمرتضى (متوفاى 436هـ.ق ) مى
گويد: يقين و آگاهى به صـحت نقل قرآن , مثل يقين به شهرها و حوادث بزرگ و
كتابها و ديوانهاى مشهور عرب است ,زيرا در ايـن گونه موارد, مردم , اهتمام
زيادى براى حفظ و اطلاع از آن به خرج مى دهند و انگيزه هاى فراوانى براى
نقل و حراست از آن دارند و قرآن در پايه اى از اهميت است كه هيچ چيز ديگرى
بدان نـمـى رسد, چراكه قرآن معجزه جاويد پيامبر اسلام و سرچشمه دريافت همه
علوم شرعى و احكام ديـنـى اسـت و دانـشمندان مسلمان نهايت دقت و تلاش خود
را در حفظ و پاسدارى از آن به كار بـرده انـد تا جايى كه حتى كوچكترين
موارد اختلاف آن را ـدر زمينه صداها, آيه ها, حروف و نحوه قـرائت ـ مى
دانند و مشخص كرده اند .
در چنين شرايطى و با اين توجه صادقانه و محافظت شديد, چـگـونـه مـمكن است
قرآن كريم مورد دستبرد و تغيير قرارگرفته يا از آن كم شده باشد؟ سپس اضافه
مى كند: در اين موضوع , فرقى بين كل قرآن و بخشها و اجزاى آن نيست مثل
ديگر كتابهاى معروف براى كسانى كه به آن توجه دارند و به آن اهميت مى دهند
كه از اصل كتاب و تمام بخشها و فـصـلـهـاى آن اطلاع دقيق دارند, به طورى
كه اگر تحريفگرى يك بخش بر آن بيفزايد همگان مى فهمند كه آن بخش , به كتاب
افزوده شده و جزء متن كتاب نيست .
شـيـخ *الـفـقهاء كاشف الغطاء مى گويد: عقل به روشنى حكم مى كند ظاهر رواياتى كه مى گويد:
بخشى از قرآن كم شده [پذيرفتنى نيست و] نمى توان بدان عمل كرد, به ويژه آن
رواياتى كه گوياى كـم شدن يك سوم يا بخش مهمى از قرآن است , زيرا اگر چنين
موضوعى حقيقت داشت انگيزه ها بـراى نـقـل آن بـه قدرى فراوان بود كه به حد
تواتر مى رسيد و دشمنان سرسخت اسلام , آن را به عنوان بزرگترين حربه براى
ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به كار مى گرفتند.
سـپـس اضـافـه مـى كـند: آن قدر مسلمانان در ضبط آيه ها و حروف قرآن اهميت
و دقت به خرج مى دادند كه چنين كارى امكان پذير نبود, به ويژه رواياتى
بدين مضمون كه در قرآن نام بسيارى از مـنافقان بوده و حذف شده , چراكه اصل
اين كار با برنامه و روش پيامبر (ص) سازگارنبود, چون پيامبر (ص) معمولا
اسرار آنها را فاش نمى ساخت و با آنان همانند ساير مردم ديندار رفتار مى
كرد.
و در پـايـان مـى افـزايـد: جاى بسى شگفتى است كه كسانى خيال مى كنند
احاديث , همه سالم و دست نخورده باقى مانده اند و اگر نقص و تحريفى در آن
رخ مى داد آشكار گشته , زبانزد همگان مـى شـد با اين كه در طول حدود
1200سال بر سر زبانها و در كتابهاى مختلف مى گشته است , اما هـمانها مى
گويند: قرآن كريم مورد دستبرد واقع گرديده و بخشى از آن كم شده , ولى اين
مساله در تمام اين دورانها نهان مانده و كسى از آن خبردار نشده است .
2ـ قرآن متواتر است: .
يـكـى از دلايـل مـهـم كه شبهه تحريف را ازبين مى برد اين است كه قرآن
بايد متواتر باشد, يعنى مـجـمـوع و اجـزاى آن , هـم سـوره ها و هم آياتش و
حتى جمله ها, كلمات , حروف , بلكه قرائت و حركات حروفش همگى بايد بطور
متواتر رسيده باشد.
بـه عـبـارت ديـگر ـاز ميان قرائتهاـ تنها قرائتى صحيح است كه مشهور بوده
و توده مسلمانان بر طـبـق آن , قـرآن را تـلاوت مـى كـنـنـد و اين ملاك
تنها بر قرائت عاصم به روايت حفص تطبيق دارد .
اين مساله مورد اتفاق و
اجماع دانـشـمـندان است كه پيامبر (ص) قرآن را در ميان جمعيت فراوانى ـكه
به حد تواتر مى رسيدندـ ايراد مـى فـرمـود, چـراكـه معجزه و نشانه
راستگويى اوست و اگر به آن حد از جمعيت ابلاغ نمى كرد معجزه او محقق نمى
گشت و حجتى بر نبوتش باقى نمى ماند.
بـر هـمـيـن مـنـوال ديگر دانشمندان محقق سخن رانده اند از جمله سيد مجاهد
محمدبن على طـباطبائى در كتاب وسائل الاصول مى نويسد: اختلافى در اين نيست
كه هرچه جزء قرآن شمرده مـى شـود واجب است كه هم در اصل و هم در اجزائش
متواتر باشد, چون عادتا در اين گونه موارد مهم, تواتر حاصل مى شود.
درنـتـيـجه , آن چه به صورت خبر واحد به ما رسيده و متواتر نيست يقين پيدامى كنيم كه به طور مسلم جزء قرآن نيست .
از اين گذشته قرآن به طور كامل در كتابها ضبط شده است .
حتى تمام حروف , صداها, نحوه نگارش و مسائلى از اين قبيل هـمـگـى مـشـخص
شده به طورى كه انسان گمان قوى , بلكه يقين پيدا مى كند چيزى بر قرآن
افزوده يا از آن كم نشده است .
دانـشـمـند محقق سيدمحمدجواد عاملى مى نويسد: در [موضوعات مهمى مثل ] قرآن
عادتا تواتر حاصل مى شود آن هم تواترى همه جانبه و فراگير در تمام اجزاء,
بخشها, الفاظ, حركات , ساكنها و جايگاه هر لفظ, چون انگيزه ها بر نقل اين
مسائل فراوان است [و همگان بدان اهتمام مى ورزند] زيرا قـرآن اصل و ريشه
تمام احكام و معجزه جاودان پيامبر (ص) مى باشد .
بنابراين , سخن مخالفان از درجه اعتبار ساقط است .
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
عقل انسان به روشنى حكم
مى كند كه احتمال هرگونه تغيير و تـبـديـل از سـاحت مقدس كتابى مثل قرآن
كريم به دور است , زيرا قرآن كتابى است كه از روزاول مورد عنايت و اهتمام
يك امت بزرگ و بافرهنگ بوده , پيوسته آن را مقدس شمرده درنهايت دقت و
احـتـرام در تـعظيم و تكريم آن و دست نخورده ماندن آن تا ابد كوشيده و مى
كوشند .
و بايد هم , چنين باشد, چراكه قرآن , اولين مرجع آنان در تمام ابعاد زندگى از مسائل دينى گرفته تا فعاليت سياسى و اجتماعى است .
با اين تفصيل چگونه ممكن است كج انديشان و باطل گرايان به اين كتاب عزيز دست درازى كنند [و چيزى از آن كم كنند يا بر آن بيفزايند].
دانـشـمـنـد برجسته شيعه سيدمرتضى (متوفاى 436هـ.ق ) مى
گويد: يقين و آگاهى به صـحت نقل قرآن , مثل يقين به شهرها و حوادث بزرگ و
كتابها و ديوانهاى مشهور عرب است ,زيرا در ايـن گونه موارد, مردم , اهتمام
زيادى براى حفظ و اطلاع از آن به خرج مى دهند و انگيزه هاى فراوانى براى
نقل و حراست از آن دارند و قرآن در پايه اى از اهميت است كه هيچ چيز ديگرى
بدان نـمـى رسد, چراكه قرآن معجزه جاويد پيامبر اسلام و سرچشمه دريافت همه
علوم شرعى و احكام ديـنـى اسـت و دانـشمندان مسلمان نهايت دقت و تلاش خود
را در حفظ و پاسدارى از آن به كار بـرده انـد تا جايى كه حتى كوچكترين
موارد اختلاف آن را ـدر زمينه صداها, آيه ها, حروف و نحوه قـرائت ـ مى
دانند و مشخص كرده اند .
در چنين شرايطى و با اين توجه صادقانه و محافظت شديد, چـگـونـه مـمكن است
قرآن كريم مورد دستبرد و تغيير قرارگرفته يا از آن كم شده باشد؟ سپس اضافه
مى كند: در اين موضوع , فرقى بين كل قرآن و بخشها و اجزاى آن نيست مثل
ديگر كتابهاى معروف براى كسانى كه به آن توجه دارند و به آن اهميت مى دهند
كه از اصل كتاب و تمام بخشها و فـصـلـهـاى آن اطلاع دقيق دارند, به طورى
كه اگر تحريفگرى يك بخش بر آن بيفزايد همگان مى فهمند كه آن بخش , به كتاب
افزوده شده و جزء متن كتاب نيست .
شـيـخ *الـفـقهاء كاشف الغطاء مى گويد: عقل به روشنى حكم مى كند ظاهر رواياتى كه مى گويد:
بخشى از قرآن كم شده [پذيرفتنى نيست و] نمى توان بدان عمل كرد, به ويژه آن
رواياتى كه گوياى كـم شدن يك سوم يا بخش مهمى از قرآن است , زيرا اگر چنين
موضوعى حقيقت داشت انگيزه ها بـراى نـقـل آن بـه قدرى فراوان بود كه به حد
تواتر مى رسيد و دشمنان سرسخت اسلام , آن را به عنوان بزرگترين حربه براى
ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به كار مى گرفتند.
سـپـس اضـافـه مـى كـند: آن قدر مسلمانان در ضبط آيه ها و حروف قرآن اهميت
و دقت به خرج مى دادند كه چنين كارى امكان پذير نبود, به ويژه رواياتى
بدين مضمون كه در قرآن نام بسيارى از مـنافقان بوده و حذف شده , چراكه اصل
اين كار با برنامه و روش پيامبر (ص) سازگارنبود, چون پيامبر (ص) معمولا
اسرار آنها را فاش نمى ساخت و با آنان همانند ساير مردم ديندار رفتار مى
كرد.
و در پـايـان مـى افـزايـد: جاى بسى شگفتى است كه كسانى خيال مى كنند
احاديث , همه سالم و دست نخورده باقى مانده اند و اگر نقص و تحريفى در آن
رخ مى داد آشكار گشته , زبانزد همگان مـى شـد با اين كه در طول حدود
1200سال بر سر زبانها و در كتابهاى مختلف مى گشته است , اما هـمانها مى
گويند: قرآن كريم مورد دستبرد واقع گرديده و بخشى از آن كم شده , ولى اين
مساله در تمام اين دورانها نهان مانده و كسى از آن خبردار نشده است .
2ـ قرآن متواتر است: .
يـكـى از دلايـل مـهـم كه شبهه تحريف را ازبين مى برد اين است كه قرآن
بايد متواتر باشد, يعنى مـجـمـوع و اجـزاى آن , هـم سـوره ها و هم آياتش و
حتى جمله ها, كلمات , حروف , بلكه قرائت و حركات حروفش همگى بايد بطور
متواتر رسيده باشد.
بـه عـبـارت ديـگر ـاز ميان قرائتهاـ تنها قرائتى صحيح است كه مشهور بوده
و توده مسلمانان بر طـبـق آن , قـرآن را تـلاوت مـى كـنـنـد و اين ملاك
تنها بر قرائت عاصم به روايت حفص تطبيق دارد .
اين مساله مورد اتفاق و
اجماع دانـشـمـندان است كه پيامبر (ص) قرآن را در ميان جمعيت فراوانى ـكه
به حد تواتر مى رسيدندـ ايراد مـى فـرمـود, چـراكـه معجزه و نشانه
راستگويى اوست و اگر به آن حد از جمعيت ابلاغ نمى كرد معجزه او محقق نمى
گشت و حجتى بر نبوتش باقى نمى ماند.
بـر هـمـيـن مـنـوال ديگر دانشمندان محقق سخن رانده اند از جمله سيد مجاهد
محمدبن على طـباطبائى در كتاب وسائل الاصول مى نويسد: اختلافى در اين نيست
كه هرچه جزء قرآن شمرده مـى شـود واجب است كه هم در اصل و هم در اجزائش
متواتر باشد, چون عادتا در اين گونه موارد مهم, تواتر حاصل مى شود.
درنـتـيـجه , آن چه به صورت خبر واحد به ما رسيده و متواتر نيست يقين پيدامى كنيم كه به طور مسلم جزء قرآن نيست .
از اين گذشته قرآن به طور كامل در كتابها ضبط شده است .
حتى تمام حروف , صداها, نحوه نگارش و مسائلى از اين قبيل هـمـگـى مـشـخص
شده به طورى كه انسان گمان قوى , بلكه يقين پيدا مى كند چيزى بر قرآن
افزوده يا از آن كم نشده است .
دانـشـمـند محقق سيدمحمدجواد عاملى مى نويسد: در [موضوعات مهمى مثل ] قرآن
عادتا تواتر حاصل مى شود آن هم تواترى همه جانبه و فراگير در تمام اجزاء,
بخشها, الفاظ, حركات , ساكنها و جايگاه هر لفظ, چون انگيزه ها بر نقل اين
مسائل فراوان است [و همگان بدان اهتمام مى ورزند] زيرا قـرآن اصل و ريشه
تمام احكام و معجزه جاودان پيامبر (ص) مى باشد .
بنابراين , سخن مخالفان از درجه اعتبار ساقط است .
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
3ـ قرآن , معجزه جاويدان پيامبر (ص):
از جـمـلـه ادلـه اى كـه شبهه تحريف را ازبين مى برد معجزه بودن قرآن است
, معجزه اى كه همه مـخـالـفان را به مبارزه مى خواند تا همانند آن را عرضه
كنند و دانشمندان , اين مساله را به عنوان يـكى از بزرگترين ادله بر نفى
تحريف به شمار مى آورند [و در اين مساله فرقى بين اقسام تحريف نـيست ] اما
احتمال اين كه چيزى بر قرآن افزوده شده به كلى بى مورد و باطل است تنها
گفته اند:
پيروان ابن عجرد از خوارج , سوره يوسف را جزء قرآن نمى دانستند, همچنين به
ابن مسعود نيز نسبت داده اند كه معوذتين را جزء قرآن به حساب نمى آورد.
هـمـه ايـن احـتمالات , بى مورد و باطل است , زيرا تداعى مى كند كه بشر مى
تواند سوره اى كامل ـبـسـان قرآن ـ عرضه كند با اين كه خداى تعالى بارها
فرموده : بشر توانايى چنين كارى را ندارد از جـمـلـه در آيه هاى ذيل : قل
لئن اجتمعت ادنس والجن على ان ياتوا بمثل هذا القران لاياتون بمثله
ولوكهان بـعـضـهـمـ لـبعض ظهيرا, اگر انسانها و پريان اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند, همانند آن را نخواهندآورد هرچند يكديگر را كمك و پشتيبانى كنند.
امـ يـقـولـونـ افـتـريـهـهـ قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات وادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صـادقين, مى گويند: او به دروغ اين (قرآن ) را (به خدا) نسبت داده (وساختگى است ) .
بگو:
اگـر راسـت مى گوييد, شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد و تمام كسانى را كه مى توانيد ـجز خداـ براى اين كار دعوت كنيد.
ام يقولون افتريهه قل فاتوا بسورة مثله, مى گويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است بگو شما هم يك سوره همانند آن بياوريد.
وانـ كنتم فى ريب ممها نزلنها على عبدنها فاتوا بسورة من مثله, و اگر
درباره آن چه بر بنده خود (پيامبر) نازل كرديم شك و ترديد داريد (دست كم )
يك سوره همانند آن بياوريد.
آرى ! اين تحدى و هماوردطلبى قرآن , هرگونه ادعايى را در زمينه افزودن
برسوره ها يا آيه هاى آن باطل مى كند همچنين احتمال تبديل را, چراكه لفظ
جايگزين شده ديگر كلام خداوند نيست , بلكه سخن كسى است كه آن را عوض كرده
است .
درنـتـيـجـه , احتمال تبديل ـهرچند در پاره اى كلمات ـ با انتساب مجموع
قرآن به خداوند متعال سـازگـار نـيـسـت و از اين جا روشن مى شود كه سخنان
محدث نورى و پيش از او سيدنعمت اللّه جزائرى و كسانى كه مثل آن دو به
آشفتگى سخن گفته اند اشتباه است .
بـه خيال آنها, بسيارى از كلمات قرآن , عوض شده و بدلى هستند .
اينك به نمونه هايى از پندارهاى آنان توجه كنيد.
آنـان خـيـال كـرده انـد كـه آيـه كـنـتـمـ خـيـر امـة اخرجت للناس در اصل كنتم خير /ائمة/ب بوده است .
و امة وسطا/ائمة/ وسطا و ياليتنى كنت ترابا يا ليتنى كنت /ترابيا/ بوده است .
هـمـچـنـيـن گـفته اند: آيه افمن كان على بينة من ربه ويتلوه شاهد منه ومن قبله كتاب موسى امهاما ورحـمـةدر
اصـل بـ ويـتلوه شاهد منه /اماما ورحمة ومن قبله كتاب موسى / بوده است و
خيال كرده اند با اين جابه جايى , معناى آيه از دست رفته است .
آنان اضافه مى كنند: امثال اين روايات فراوان است.
امـا هـمـه ايـنها سخنانى بيهوده و متكى به خبر واحد است و خبر واحد در
جايى كه قطع و يقين لازم است ارزش و اعتبارى ندارد و همين بحث در مورد
تبديل موضعى نيز صادق است , چون نظم قرآن را ـكه اعجاز مبتنى بر آن و
تركيب خاص الفاظ است ـ درهم مى ريزد.
هـمـان بحث در تحريف به نقص نيز مطرح است , چراكه كم شدن كلمه يا كلماتى
از يك جمله ـكه در شكلى زيبا و دل انگيز تركيب يافته ـ نظم آن را برهم مى
زند و زيبايى و دلربايى نخستين آن را از ميان مى برد و مجالى براى تحدى با
آن باقى نمى گذارد.
اين نكته اى است كه قائلان به تحريف از آن غفلت ورزيده و به قداست قرآن كريم ضربه زده اند .
آنان پـنداشته اند اسم اميرالمومنين (ع) در موارد متعددى از قرآن كريم
بوده و حذف شده است , غافل از آن كـه اگر اسم امام را در آن جاها بگذاريم
آن زيبايى و دلربايى متين و ثابتى كه قرآن دارد ازبين مـى رود, عـلاوه بر
آن كه اصلا نيازى به نام بردن نيست و روايات در اين زمينه , تنها به شان
نزول آيات اشاره مى كند نه اين كه بخواهد كلمه اى بر آن بيفزايد.
در ايـن جـا بـه ذكـر نـمـونـه اى بـسنده مى كنيم و موارد ديگر را در فصل آينده يادآور مى شويم .
گـفـته اند: آيه ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لمتفعل فما بلغت رسالتهدر اصل بما انزل اليك /فى على /ب بوده است .
نـابـخـردانـه تر اين كه پنداشته اند بيش از يك سوم قرآن , يعنى بيش از
دوهزار آيه از ميان آيه سوم سـوره نـساء حذف شده است , چون ـبه پندار
آنهاـ آغاز آيه با انجام آن تناسب ندارد, چراكه آغاز آيه درباره اجراى
عدالت در مورد يتيمان صحبت مى كند و ذيل آن درباره تعدد همسران .
پس مطالب فراوانى بين اين دو جمله بوده كه افتاده است .
آرى ! بـا ايـن افـكار بى پايه ـكه به شوخى و هذيان شبيه تر است ـ خواسته اند نظم اين آيه شريفه را توجيه كنند.
كـوتاه سخن اين كه پندار تحريف ـخواه به افزايش و كاستى يا تبديل و جابه
جايى ـ با جايگاه بلند و معجزه آساى قرآن در فصاحت و بلاغت به هيچ وجه
سازگار نيست و منافات آشكار دارد.
4ـ خداوند حافظ قرآن است:
خداوند كريم مى فرمايد: انا نحن نزلنا الذكر وانها له لحهافظون, ما قرآن را نازل كرديم و خود ما بطور قطع نگهدار آنيم .
اين آيه شريفه , جاودانگى قرآن و سلامت آن از هرگونه حادثه و دستبرد را در
همه عصرها و نسلها تـضمين كرده و اين يك ضمانت و پيمان الهى است كه هرگز
خلاف آن رخ نخواهدداد, زيرا وعده خداوند صادق و تخلف ناپذير است ان الله
لايخلف الميعهاد, به يقين خداوند در وعده و پيمان خود تخلف نمى كند.
مقتضاى قاعده لطف نيز
همين ضمانت است كه بر خداوند متعال لازم است ـطبق حكمت خـود در تـكليف ـ
تمام كارهايى كه باعث نزديك شدن بندگان به اطاعت و دورى آنها از نافرمانى
مـى شـود, انـجام دهد و ترديدى نيست كه قرآن تكيه گاه و سند پايدار اسلام
مى باشد كه تا اسلام بـاقـى اسـت , آن نيز باقى خواهدبود و مى دانيم اسلام
, آخرين دين آسمانى و تا پايان جهان باقى و جـاويـد اسـت .
ايـن مـسـاله ايجاب مى كند كه شالوده و بنياد آن , چنان قوى و مستحكم باشد
كه گردبادهاى حوادث هرگز آن را نلرزاند و بازيچه دست بدعتگزاران و هوى
پرستان نگردد تا براى همه نسلها و عصرها حجتى ثابت و پابرجا باشد, همانند
هر سند محكم و استوار كه بايد باقى بماند.
آرى ! اين ضمانت الهى , يكى از جوانب اعجاز قرآن كريم را تشكيل مى دهد .
به ديگر سخن , اين كتاب عزيز با اين كه هميشه در دسترس مردم و پيش روى
آنان است تا ابد سالم و به دور از دستبرد باقى مـى مـانـد, نه اين كه در
بيت المعمور در ظرفهاى توبرتو و پشت پرده هاى غيب محفوظبماند, زيرا حفظ در
آن جايگاه , معجزه نيست , معجزه آن است كه در معرض ديد همگان و در دسترس
انسانها باشد و در عين حال مصون و دست نخورده باقى بماند.
با اين بيان , روشن مى شود كه توجيه قائلان به تحريف از اين آيه , سخنى نابخردانه است , گفته اند:
خداى متعال قرآن را در همان جايگاهى كه آن را بدان جا نازل كرد محفوظ مى
دارد, همان طور كه پـيش از نزول , در ملا اعلا محفوظبود و مى دانيم قرآن
را جبرئيل بر قلب سرور انبيا نازل كرد تا از انذاركنندگان باشد .
پس آن جايگاهى كه خداوند قرآن را بدان جا نازل كرد و وعده حفظش را داد قلب پيامبر است نه ورقها و دفترها و نه سينه و حافظه ديگران .
عـلاوه بـر ايـن , قـريـنه سياق , ترتيب و طرز جمله بندى و شان نزول آيه
نيز با اين توجيه سازگار نـيـسـت , بـلكه آن تفسيرى را كه گفتيم تاييد مى
كند .
در شان نزول آيه , مفسران گفته اند: اين نـگـرانـى هـمـاره خـاطـر شـريف
پيامبر (ص) را آزارمى داد كه مبادا قرآن بعد از خودش بازيچه دست
هـواپـرستان قرارگيرد و به سرنوشت كتابهاى پيامبران پيشين دچارشود .
آيه شريفه نازل شد و به پـيـامبر اطمينان داد كه خداوند قرآن را از هرنوع
دستبرد حفظ و در مقابل دست درازى دشمنان ـبراى هميشه ـ از آن پاسدارى مى
كند.
همانند اين اطمينان بخشى خداوند به پيامبر (ص) در آيات فراوانى به چشم مى خورد كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
فـاصـدعـ بمها تومر واعرض عن المشركين* انا كفينهاك المستهزئين, آنچه را ماموريت دارى آشكارا بيان كن و از مشركان روى گردان (و به آنها اعتنانكن )* ما شر استهزاكنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.
پـيـامـبر، ترسناك بود كه كافران مانع راه شوند و با مزاحمتها و كارشكنى هايشان جلو تاثير دعوت حـيات بخش اسلام را بگيرند .
آيه نازل شد و به پيامبر (ص) اطمينان خاطر داد كه دعوت اسلام را آشكارا در
همه جا انتشاربده و اسلام على رغم خواست گردنكشان , به پيشرفت خود ادامه
خواهدداد.
پيداست پيامبر (ص) بر جان خود هراسى نداشت تنها از مداخله و مزاحمت لشگريان شيطان مى هراسيد كه جلو دعوت مردم به اسلام را بگيرند.
يـاايـهـا الـرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لمتفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من النهاس,
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده كاملا (به مردم ) برسان
و اگر نكنى , رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از (خطرات
احتمالى ) مردم نگاه مى دارد.
پيامبر بر جان شريف خود ترسى نداشت و نگرانى او از تاثير دعوتها و
پيامهايش بود, مخصوصا ابلاغ ولايـت و تـعيين پسرعمويش حضرت على بن ابى
طالب (ع) به عنوان خليفه و اميرالمومنين بعد از خودش كه پيش بينى مى شد
كينه توزيهاى بسيارى را برانگيزد و مردم به قهقرا برگشته راه ارتداد پـيـش
گـيرند .
در نتيجه , تمام كوششهايش ـكه تا آن روز براى نشر اسلام انجام داده بودـ به هدر رود.
در ايـن هـنـگـام آيه شريفه نازل شد و به پيامبر (ص) ايمنى بخشيد كه دين
اسلام راازهرگونه تزلزل و نـابـودى نـگـاه مـى دارد و ايـن كـيـنـه توزان
را آن چنان خوار وذليل مى سازد كه در مقابل امواج حيات بخش اسلام , كار
مهمى نتوانند انجام دهند.
وما ارسلنا من قبلك من رسول ولانبى ا اذا تـمـنـى الـقـى الشيطان فى امنيته فينسخ الله ما يلقى الشيطان ثم يحكم الله آياته,
هيچ پـيامبرى را پيش از تو نفرستاديم , مگر اين كه هرگاه آرزو مى كرد (و
طرحى براى پيشبرد اهداف الهى خود مى ريخت ) شيطان القائاتى در آن مى كرد,
اما خداوند القائات شيطان را ازميان مى برد, سپس آيات خود را استحكام مى
بخشيد.
بـه راستى پيامبران خداـسلام اللّه عليهم ـ جز پايدارى دين خدا و سيطره آن
بر همه مكتبها و دوام حكومتشان در طول تاريخ چه آرزويى داشتند؟ در مقابل ,
كارشكنى ها و نيرنگهاى شياطين جن و انس ـكه شب وروز در پى شكست آيات خدا
مى كوشيدندـ تحقق اين آرمانها را دشوار مى نمود, اما حـق هـميشه برتر است
و چيزى بر فراز آن قرارنمى گيرد .
خداوند بزرگ مى فرمايد: بل نقذف بالحق عـلـى الـبـاطـل فيدمغه فاذا هو زاهق , بلكه ما حق را بر باطل مى كوبيم تا آن را سركوب و هلاك سازد و اين گونه , باطل محو و نابود مى شود.
درحـقـيقت اين آيه به همه پيامبران الهى و حقجويان جهان اطمينان خاطر مى
دهد كه على رغم نيرنگهاى دشمنان و القائات شياطين , دين خدا پايدار مى
ماند و احكام حيات بخش الهى , گستره گيتى را زير پوشش خود درمى آورد.
لاتـحرك به لسهانك لتعجل به* ان علينا جمعه وقرانه* فاذا قراناه فاتبع قرانه* ثم ان علينا بيانه
زبـانـت را بـه دلـيل عجله در خواندن آن (قرآن ) حركت مده * چراكه جمع
كردن و خواندن آن بر عهده ما است * پس هرگاه آن را خوانديم , از خواندن آن
پيروى كن* سپس بيان و توضيح آن (نيز) بر ما است .
هنگامى كه پيك وحى بر پيامبر (ص) نازل مى شد, آن چنان بر ضبط و حفظ دقيق
قرآن حرص مى ورزيد كـه با شتاب آن را مى خواند, مبادا [كلمه اى ] از ميان
برود ويا فراموش گردد .
اين تعجيل , پيش از آن بـود كه پيك وحى , قرائت آيه يا سوره اى را كه پشت سرهم نازل مى شد به پايان برساند .
پيامبر (ص) از اين شتاب و سرعت , نهى شد و حفظ و بيان قرآن براى او از جانب خداوند كريم ضمانت شد.
[ذكر در آيه حفظ] بـار ديـگـر نـگاهى به آيه حفظ مى افكنيم : انها نحن نزلنا الذكر وانا له لحهافظون , ما قرآن را نازل كرديم و خود ما به طور قطع نگهدار آنيم .
در ايـن جا اين ايراد از سوى مخالف مطرح شده كه احتمال دارد منظور از ذكر
پيامبر (ص) باشد نه قرآن چـون پـيـامبر تذكردهنده است همان گونه كه در جاى
ديگر مى خوانيم : قد انزل الله اليكم ذكرا* رسـولا يـتـلـوا عليكم آيهات
الله مبينات , خداوند به سوى شما ذكر (و آنچه مايه تذكر است ) نازل كرد * رسولى كه آيات روشن و روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى كند.
در ايـن صـورت , آيـه ارتـبـاطى بـا حفظ قرآن از تحريف پيدا نمى كند,اما
مفسران گفته اند: آيه , مـحـذوفـى دارد و در اصـل چنين بوده وارسل رسولاب,
و پيامبرى فرستادب چراكه رسولا نمى تواند تفسير و بيان براى ذكرا باشد,
زيرا در آن صورت , با تعبير انزال (نازل كردن ) مناسب نبود.
عـلاوه بـر اين , پيش از آيه حفظ, كلمه الذكر مشخصا به معناى قرآن آمده كه
قرينه خوبى اسـت بر اين كه منظور از آن در آيه حفظ نيز قرآن است و هيچ
دليلى براى آن احتمال خلاف ظاهر وجود ندارد
از جـمـلـه ادلـه اى كـه شبهه تحريف را ازبين مى برد معجزه بودن قرآن است
, معجزه اى كه همه مـخـالـفان را به مبارزه مى خواند تا همانند آن را عرضه
كنند و دانشمندان , اين مساله را به عنوان يـكى از بزرگترين ادله بر نفى
تحريف به شمار مى آورند [و در اين مساله فرقى بين اقسام تحريف نـيست ] اما
احتمال اين كه چيزى بر قرآن افزوده شده به كلى بى مورد و باطل است تنها
گفته اند:
پيروان ابن عجرد از خوارج , سوره يوسف را جزء قرآن نمى دانستند, همچنين به
ابن مسعود نيز نسبت داده اند كه معوذتين را جزء قرآن به حساب نمى آورد.
هـمـه ايـن احـتمالات , بى مورد و باطل است , زيرا تداعى مى كند كه بشر مى
تواند سوره اى كامل ـبـسـان قرآن ـ عرضه كند با اين كه خداى تعالى بارها
فرموده : بشر توانايى چنين كارى را ندارد از جـمـلـه در آيه هاى ذيل : قل
لئن اجتمعت ادنس والجن على ان ياتوا بمثل هذا القران لاياتون بمثله
ولوكهان بـعـضـهـمـ لـبعض ظهيرا, اگر انسانها و پريان اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند, همانند آن را نخواهندآورد هرچند يكديگر را كمك و پشتيبانى كنند.
امـ يـقـولـونـ افـتـريـهـهـ قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات وادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صـادقين, مى گويند: او به دروغ اين (قرآن ) را (به خدا) نسبت داده (وساختگى است ) .
بگو:
اگـر راسـت مى گوييد, شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد و تمام كسانى را كه مى توانيد ـجز خداـ براى اين كار دعوت كنيد.
ام يقولون افتريهه قل فاتوا بسورة مثله, مى گويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است بگو شما هم يك سوره همانند آن بياوريد.
وانـ كنتم فى ريب ممها نزلنها على عبدنها فاتوا بسورة من مثله, و اگر
درباره آن چه بر بنده خود (پيامبر) نازل كرديم شك و ترديد داريد (دست كم )
يك سوره همانند آن بياوريد.
آرى ! اين تحدى و هماوردطلبى قرآن , هرگونه ادعايى را در زمينه افزودن
برسوره ها يا آيه هاى آن باطل مى كند همچنين احتمال تبديل را, چراكه لفظ
جايگزين شده ديگر كلام خداوند نيست , بلكه سخن كسى است كه آن را عوض كرده
است .
درنـتـيـجـه , احتمال تبديل ـهرچند در پاره اى كلمات ـ با انتساب مجموع
قرآن به خداوند متعال سـازگـار نـيـسـت و از اين جا روشن مى شود كه سخنان
محدث نورى و پيش از او سيدنعمت اللّه جزائرى و كسانى كه مثل آن دو به
آشفتگى سخن گفته اند اشتباه است .
بـه خيال آنها, بسيارى از كلمات قرآن , عوض شده و بدلى هستند .
اينك به نمونه هايى از پندارهاى آنان توجه كنيد.
آنـان خـيـال كـرده انـد كـه آيـه كـنـتـمـ خـيـر امـة اخرجت للناس در اصل كنتم خير /ائمة/ب بوده است .
و امة وسطا/ائمة/ وسطا و ياليتنى كنت ترابا يا ليتنى كنت /ترابيا/ بوده است .
هـمـچـنـيـن گـفته اند: آيه افمن كان على بينة من ربه ويتلوه شاهد منه ومن قبله كتاب موسى امهاما ورحـمـةدر
اصـل بـ ويـتلوه شاهد منه /اماما ورحمة ومن قبله كتاب موسى / بوده است و
خيال كرده اند با اين جابه جايى , معناى آيه از دست رفته است .
آنان اضافه مى كنند: امثال اين روايات فراوان است.
امـا هـمـه ايـنها سخنانى بيهوده و متكى به خبر واحد است و خبر واحد در
جايى كه قطع و يقين لازم است ارزش و اعتبارى ندارد و همين بحث در مورد
تبديل موضعى نيز صادق است , چون نظم قرآن را ـكه اعجاز مبتنى بر آن و
تركيب خاص الفاظ است ـ درهم مى ريزد.
هـمـان بحث در تحريف به نقص نيز مطرح است , چراكه كم شدن كلمه يا كلماتى
از يك جمله ـكه در شكلى زيبا و دل انگيز تركيب يافته ـ نظم آن را برهم مى
زند و زيبايى و دلربايى نخستين آن را از ميان مى برد و مجالى براى تحدى با
آن باقى نمى گذارد.
اين نكته اى است كه قائلان به تحريف از آن غفلت ورزيده و به قداست قرآن كريم ضربه زده اند .
آنان پـنداشته اند اسم اميرالمومنين (ع) در موارد متعددى از قرآن كريم
بوده و حذف شده است , غافل از آن كـه اگر اسم امام را در آن جاها بگذاريم
آن زيبايى و دلربايى متين و ثابتى كه قرآن دارد ازبين مـى رود, عـلاوه بر
آن كه اصلا نيازى به نام بردن نيست و روايات در اين زمينه , تنها به شان
نزول آيات اشاره مى كند نه اين كه بخواهد كلمه اى بر آن بيفزايد.
در ايـن جـا بـه ذكـر نـمـونـه اى بـسنده مى كنيم و موارد ديگر را در فصل آينده يادآور مى شويم .
گـفـته اند: آيه ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لمتفعل فما بلغت رسالتهدر اصل بما انزل اليك /فى على /ب بوده است .
نـابـخـردانـه تر اين كه پنداشته اند بيش از يك سوم قرآن , يعنى بيش از
دوهزار آيه از ميان آيه سوم سـوره نـساء حذف شده است , چون ـبه پندار
آنهاـ آغاز آيه با انجام آن تناسب ندارد, چراكه آغاز آيه درباره اجراى
عدالت در مورد يتيمان صحبت مى كند و ذيل آن درباره تعدد همسران .
پس مطالب فراوانى بين اين دو جمله بوده كه افتاده است .
آرى ! بـا ايـن افـكار بى پايه ـكه به شوخى و هذيان شبيه تر است ـ خواسته اند نظم اين آيه شريفه را توجيه كنند.
كـوتاه سخن اين كه پندار تحريف ـخواه به افزايش و كاستى يا تبديل و جابه
جايى ـ با جايگاه بلند و معجزه آساى قرآن در فصاحت و بلاغت به هيچ وجه
سازگار نيست و منافات آشكار دارد.
4ـ خداوند حافظ قرآن است:
خداوند كريم مى فرمايد: انا نحن نزلنا الذكر وانها له لحهافظون, ما قرآن را نازل كرديم و خود ما بطور قطع نگهدار آنيم .
اين آيه شريفه , جاودانگى قرآن و سلامت آن از هرگونه حادثه و دستبرد را در
همه عصرها و نسلها تـضمين كرده و اين يك ضمانت و پيمان الهى است كه هرگز
خلاف آن رخ نخواهدداد, زيرا وعده خداوند صادق و تخلف ناپذير است ان الله
لايخلف الميعهاد, به يقين خداوند در وعده و پيمان خود تخلف نمى كند.
مقتضاى قاعده لطف نيز
همين ضمانت است كه بر خداوند متعال لازم است ـطبق حكمت خـود در تـكليف ـ
تمام كارهايى كه باعث نزديك شدن بندگان به اطاعت و دورى آنها از نافرمانى
مـى شـود, انـجام دهد و ترديدى نيست كه قرآن تكيه گاه و سند پايدار اسلام
مى باشد كه تا اسلام بـاقـى اسـت , آن نيز باقى خواهدبود و مى دانيم اسلام
, آخرين دين آسمانى و تا پايان جهان باقى و جـاويـد اسـت .
ايـن مـسـاله ايجاب مى كند كه شالوده و بنياد آن , چنان قوى و مستحكم باشد
كه گردبادهاى حوادث هرگز آن را نلرزاند و بازيچه دست بدعتگزاران و هوى
پرستان نگردد تا براى همه نسلها و عصرها حجتى ثابت و پابرجا باشد, همانند
هر سند محكم و استوار كه بايد باقى بماند.
آرى ! اين ضمانت الهى , يكى از جوانب اعجاز قرآن كريم را تشكيل مى دهد .
به ديگر سخن , اين كتاب عزيز با اين كه هميشه در دسترس مردم و پيش روى
آنان است تا ابد سالم و به دور از دستبرد باقى مـى مـانـد, نه اين كه در
بيت المعمور در ظرفهاى توبرتو و پشت پرده هاى غيب محفوظبماند, زيرا حفظ در
آن جايگاه , معجزه نيست , معجزه آن است كه در معرض ديد همگان و در دسترس
انسانها باشد و در عين حال مصون و دست نخورده باقى بماند.
با اين بيان , روشن مى شود كه توجيه قائلان به تحريف از اين آيه , سخنى نابخردانه است , گفته اند:
خداى متعال قرآن را در همان جايگاهى كه آن را بدان جا نازل كرد محفوظ مى
دارد, همان طور كه پـيش از نزول , در ملا اعلا محفوظبود و مى دانيم قرآن
را جبرئيل بر قلب سرور انبيا نازل كرد تا از انذاركنندگان باشد .
پس آن جايگاهى كه خداوند قرآن را بدان جا نازل كرد و وعده حفظش را داد قلب پيامبر است نه ورقها و دفترها و نه سينه و حافظه ديگران .
عـلاوه بـر ايـن , قـريـنه سياق , ترتيب و طرز جمله بندى و شان نزول آيه
نيز با اين توجيه سازگار نـيـسـت , بـلكه آن تفسيرى را كه گفتيم تاييد مى
كند .
در شان نزول آيه , مفسران گفته اند: اين نـگـرانـى هـمـاره خـاطـر شـريف
پيامبر (ص) را آزارمى داد كه مبادا قرآن بعد از خودش بازيچه دست
هـواپـرستان قرارگيرد و به سرنوشت كتابهاى پيامبران پيشين دچارشود .
آيه شريفه نازل شد و به پـيـامبر اطمينان داد كه خداوند قرآن را از هرنوع
دستبرد حفظ و در مقابل دست درازى دشمنان ـبراى هميشه ـ از آن پاسدارى مى
كند.
همانند اين اطمينان بخشى خداوند به پيامبر (ص) در آيات فراوانى به چشم مى خورد كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
فـاصـدعـ بمها تومر واعرض عن المشركين* انا كفينهاك المستهزئين, آنچه را ماموريت دارى آشكارا بيان كن و از مشركان روى گردان (و به آنها اعتنانكن )* ما شر استهزاكنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.
پـيـامـبر، ترسناك بود كه كافران مانع راه شوند و با مزاحمتها و كارشكنى هايشان جلو تاثير دعوت حـيات بخش اسلام را بگيرند .
آيه نازل شد و به پيامبر (ص) اطمينان خاطر داد كه دعوت اسلام را آشكارا در
همه جا انتشاربده و اسلام على رغم خواست گردنكشان , به پيشرفت خود ادامه
خواهدداد.
پيداست پيامبر (ص) بر جان خود هراسى نداشت تنها از مداخله و مزاحمت لشگريان شيطان مى هراسيد كه جلو دعوت مردم به اسلام را بگيرند.
يـاايـهـا الـرسول بلغ ما انزل اليك من ربك وان لمتفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من النهاس,
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده كاملا (به مردم ) برسان
و اگر نكنى , رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از (خطرات
احتمالى ) مردم نگاه مى دارد.
پيامبر بر جان شريف خود ترسى نداشت و نگرانى او از تاثير دعوتها و
پيامهايش بود, مخصوصا ابلاغ ولايـت و تـعيين پسرعمويش حضرت على بن ابى
طالب (ع) به عنوان خليفه و اميرالمومنين بعد از خودش كه پيش بينى مى شد
كينه توزيهاى بسيارى را برانگيزد و مردم به قهقرا برگشته راه ارتداد پـيـش
گـيرند .
در نتيجه , تمام كوششهايش ـكه تا آن روز براى نشر اسلام انجام داده بودـ به هدر رود.
در ايـن هـنـگـام آيه شريفه نازل شد و به پيامبر (ص) ايمنى بخشيد كه دين
اسلام راازهرگونه تزلزل و نـابـودى نـگـاه مـى دارد و ايـن كـيـنـه توزان
را آن چنان خوار وذليل مى سازد كه در مقابل امواج حيات بخش اسلام , كار
مهمى نتوانند انجام دهند.
وما ارسلنا من قبلك من رسول ولانبى ا اذا تـمـنـى الـقـى الشيطان فى امنيته فينسخ الله ما يلقى الشيطان ثم يحكم الله آياته,
هيچ پـيامبرى را پيش از تو نفرستاديم , مگر اين كه هرگاه آرزو مى كرد (و
طرحى براى پيشبرد اهداف الهى خود مى ريخت ) شيطان القائاتى در آن مى كرد,
اما خداوند القائات شيطان را ازميان مى برد, سپس آيات خود را استحكام مى
بخشيد.
بـه راستى پيامبران خداـسلام اللّه عليهم ـ جز پايدارى دين خدا و سيطره آن
بر همه مكتبها و دوام حكومتشان در طول تاريخ چه آرزويى داشتند؟ در مقابل ,
كارشكنى ها و نيرنگهاى شياطين جن و انس ـكه شب وروز در پى شكست آيات خدا
مى كوشيدندـ تحقق اين آرمانها را دشوار مى نمود, اما حـق هـميشه برتر است
و چيزى بر فراز آن قرارنمى گيرد .
خداوند بزرگ مى فرمايد: بل نقذف بالحق عـلـى الـبـاطـل فيدمغه فاذا هو زاهق , بلكه ما حق را بر باطل مى كوبيم تا آن را سركوب و هلاك سازد و اين گونه , باطل محو و نابود مى شود.
درحـقـيقت اين آيه به همه پيامبران الهى و حقجويان جهان اطمينان خاطر مى
دهد كه على رغم نيرنگهاى دشمنان و القائات شياطين , دين خدا پايدار مى
ماند و احكام حيات بخش الهى , گستره گيتى را زير پوشش خود درمى آورد.
لاتـحرك به لسهانك لتعجل به* ان علينا جمعه وقرانه* فاذا قراناه فاتبع قرانه* ثم ان علينا بيانه
زبـانـت را بـه دلـيل عجله در خواندن آن (قرآن ) حركت مده * چراكه جمع
كردن و خواندن آن بر عهده ما است * پس هرگاه آن را خوانديم , از خواندن آن
پيروى كن* سپس بيان و توضيح آن (نيز) بر ما است .
هنگامى كه پيك وحى بر پيامبر (ص) نازل مى شد, آن چنان بر ضبط و حفظ دقيق
قرآن حرص مى ورزيد كـه با شتاب آن را مى خواند, مبادا [كلمه اى ] از ميان
برود ويا فراموش گردد .
اين تعجيل , پيش از آن بـود كه پيك وحى , قرائت آيه يا سوره اى را كه پشت سرهم نازل مى شد به پايان برساند .
پيامبر (ص) از اين شتاب و سرعت , نهى شد و حفظ و بيان قرآن براى او از جانب خداوند كريم ضمانت شد.
[ذكر در آيه حفظ] بـار ديـگـر نـگاهى به آيه حفظ مى افكنيم : انها نحن نزلنا الذكر وانا له لحهافظون , ما قرآن را نازل كرديم و خود ما به طور قطع نگهدار آنيم .
در ايـن جا اين ايراد از سوى مخالف مطرح شده كه احتمال دارد منظور از ذكر
پيامبر (ص) باشد نه قرآن چـون پـيـامبر تذكردهنده است همان گونه كه در جاى
ديگر مى خوانيم : قد انزل الله اليكم ذكرا* رسـولا يـتـلـوا عليكم آيهات
الله مبينات , خداوند به سوى شما ذكر (و آنچه مايه تذكر است ) نازل كرد * رسولى كه آيات روشن و روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى كند.
در ايـن صـورت , آيـه ارتـبـاطى بـا حفظ قرآن از تحريف پيدا نمى كند,اما
مفسران گفته اند: آيه , مـحـذوفـى دارد و در اصـل چنين بوده وارسل رسولاب,
و پيامبرى فرستادب چراكه رسولا نمى تواند تفسير و بيان براى ذكرا باشد,
زيرا در آن صورت , با تعبير انزال (نازل كردن ) مناسب نبود.
عـلاوه بـر اين , پيش از آيه حفظ, كلمه الذكر مشخصا به معناى قرآن آمده كه
قرينه خوبى اسـت بر اين كه منظور از آن در آيه حفظ نيز قرآن است و هيچ
دليلى براى آن احتمال خلاف ظاهر وجود ندارد
۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۳۰
مقدمه
عده ای از مخالفین اسلام و قرآن،
چون در مقام مقابله به مثل برنیامدند یعنی نتوانستند با همه ادعاهای خود
حتی سوره*ای کوچک در مقام پاسخگویی به قرآن برآیند و بدین طریق قرآن را
شکست دهند، به جای اعتراف به عجز خود، تصمیم به اشکال تراشی بر قرآن کردند
تا از این طریق قرآن را در نظر طرفدارانش از درجه اعتبار ساقط کنند که در
این سطور به بررسی برخی از اشکالات آنها می پردازیم:
نقد و برسی اشکالات منکرین اعجاز
اشکال اول فصاحت و بلاغت قرآن
یکی از اشکالاتی که آنها بر قرآن وارد کردند این است که در قرآن جملاتی به کار رفته که با اسلوب فصاحت و بلاغت و با قواعد عربی سازش ندارد و چنین کتابی نمی*تواند معجزه باشد. این اشکال از دو جهت نادرست است:
اول اینکه همگان می*دانیم که قرآن در میان فصیحترین و
بلیغترین عربها نازل گردیده و همانها را به مبارزه فرا خوانده تا چنانچه
بتوانند سوره*ای مانند سوره*های قرآن بیاورند، پیروزی از آن، آنها باشد.
در حالی که تاریخ کوچکترین گواهی بر معارضه آنها با قرآن را ندارد
یعنی آنها نتوانستند که آیه*ای مانند آن بیاورند، چرا که سرشناسانشان
معترف بودند که قرآن کلام انسان نیست، حتی خود را به مشقت نیز انداختند
ولی نتوانستند. حالا جای بحث اینجاست که اگر در قرآن کوچکترین مخالفتی با
قواعد عربی وجود داشت همان افراد که بر اسلوب زبان عربی و قواعدش آگاه
بودند روی همان نقطه اشکال می*گرفتند و در این مبارزه پیروز می*شدند و خود
را از مبارزه با زبان و شمشیر علیه اسلام و قرآن راحت می*نمودند. در
حالیکه چنین چیزی در تاریخ ثبت نشده است.
جواب دوم اینکه این قواعد عربی که اکنون در دست است در
زمانی که قرآن نازل گردیده، خبری از این قواعد نبود بلکه در اثر بررسی
سخنان بلغیان و سخنسرایان عرب و از جستجو و دقت در ترکیباتی که آنان در
گفتارشان بکار می*بردند، استخراج گردیده، و از طرفی به فرض محال اگر قرآن وحی
نیست حداقل از کلام فصیحان عرب نیز کمتر نمی*باشد بلکه در کمال فصاحت و
بلاغت بوده و بالاتر از آن مهمترین منبع و ماخذ قواعد عربی است. بنابراین
اگر یک قاعده عربی که پس از نزول قرآن به وجود آمده با قرآن تطبیق نکند،
ایراد بر قرآن نیست بلکه ایراد برخود آن قاعده است و آخرین مطلب اینکه
جمله مورد اشکال با قواعد عربی در قرآن، زمانی ایراد بر قرآن است که در
قرائت نیز همانطور قرائت مورد اتفاق تمام قاریان بوده باشد ولی در صورت اختلاف قرائتها،
اگر اعتراض بر یک قرائت وارد می*شود تنها دلیل بر بطلان همان قرائت است
زیرا که هیج یک از قرائتها به طور متواتر از پیامبر نقل نگردیده است.
اشکال دوم، همگانی نبودن فهم اعجاز قرآن
دومین اشکالی که گرفته*اند این است که فهم اعجاز قرآن همگانی نیست.
جواب این است که در معحزه
این شرط نیست که تمام افراد بشر بتوانند معجزه بودن آن را درک کنند چرا که
در غیر این صورت هیچ یک از معجزه*ها نمی*توانند معجزه حساب شوند چون که هر
یک از معجزه*ها ممکن است از جهاتی برای همه قابل فهم نباشد، بلکه معجزه
عملی است که اهل فن آن را می*بینند و اعجازش را درک می*کنند و برای دیگران
با نقل پیاپی و متواتر ثابت و روشن می*شود بر این اساس نیز قرآن امتیاز
ویژه*ای نسبت به سایر معجزات دارد، چرا که نقلهای متواتر ممکن است به مروز
زمان قطع گردد اما قرآن یک معجزه باقی و همیشگی است چرا که تا ملت و زبان
عرب در کره خاکی وجود دارند و تا افرادی هستند که آشنایی با زبان عربی
داشته باشند باقی خواهد ماند و معجزه بودنش نیز درک خواهد گردید.
اشکال سوم
عده*ای نیز معتقدند که کسی که زبان عربی را می*داند و با صرف و نحو عربی
نیز آشنایی دارد می*تواند کلمه*هایی مانند کلمات قرآن بیاورد و کسی که
بتواند کلمات را بیاورد می*تواند همان کلمات را کنار هم قرار داده و
جمله*هایی مانند قرآن بسازد.
جواب این است که این کار مستلزم این نیست که بتواند مثل قرآن یا سوره*ای مانند سوره*های قرآنی
بیاورد زیرا قدرت و توانایی بر مواد و الفاظ هیچگاه به این معنی نیست که
توانایی ترکیب را نیز خواهد داشت به عنوان مثال آیا ما می*توانیم ادعا
کنیم که همه مردم می*توانند کاخهای زیبا بسازند بدلیل اینکه همه آنها
می*توانند آجر روی آجر بگذارند.
اشکال چهارم
عده*ای نیز اشکال می*گیرند که اگر قرآن را معجزه بدانیم دلیل بر راستگو
بودن آورنده آن نیست زیرا قصه*ها و داستانهایی که در آن آمده با قصه*های کتب*عهدین یعنی تورات و انجیل مخالفت و منافات دارد در حالیکه تورات و انجیل از طرف خدا آمده است و مسلما آسمانی می*باشند.
جواب نیز این است که اتفاقا قرآن از همین روش با داستانهای
خرافی تورات و انجیل به مخالفت برخواسته آنها را مردود می*خواند چرا که
قرآن از هر گونه خرافات و پندارهای باطل پاک می*باشد و مطالبی که در آن
کتابها به خدا یا پیامبران نسبت داده*اند صحیح نیست را رد
می*کند و این نیز وحی بودنش را بیشتر آشکار می*کند. بنابراین مخالفت قرآن
با کتب عهدین در موارد یاد شده دلالتی است بر وحی بودنش و این مخالفت قرآن
با داستانهای تورات و انجیل یک مطلب دیگری را آشکار می*کند و آن اینکه
تورات و انجیل فعلی غیر از تورات و انجیلی است که خداوند بر پیامبرانش
نازل نموده است و قرآن مجید نه تنها تورات و انجیل واقعی را رد نمی*کند
بلکه مصدق آنها نیز می*باشد.
اشکال پنجم
عده ای نیز بیان می*دارند که در قرآن مطالب ضد و نقیضی هست که این مطالب،
کتاب آسمانی بودنش را زیر سوال می*برد و اشاره می*کنند به سوره آل*عمران
آیه 41 که این چنین است: گفت نشانه _ استجابت دعای _ تو اینست که سه روز
جز به اشاره و رمز _ با مردم _ سخن نخواهی گفت"
اما در مقابل این در سوره مریم آیه 10 آمده _ استجابت دعای _ تو این است
که سه شب قدرت تکلم _ با مردم _ را نخواهی داشت که در آیه اولی کلمه یوم
آمده و در آیه دومی کلمه لیل آمده است بنا به ظاهر مطلب در تناقض هم قرار
دارند زیرا در یکی نشانه استجابت را سخن نگفتن در روز و در دیگری سخن
نگفتن در شب بیان شده.
اما پاسخ این است که کلمه "یوم" در زبان عربی گاهی به روز،
همان فاصله طلوع خورشید تا غروبش گفته می*شود مانند آیه 7 سوره حاقه و
گاهی هم یوم به مجموع شب و روز اطلاق می*شود مانند آیه 65 سوره هود که
چنین است:"در خانه*هایتان سه روز (سه شبانه روز) بهره*مند شوید" و همچنین
کلمه (لیل) گاهی اطلاق می*شود بر شب یعنی همان ساعاتی که خورشید در افق
پنهان است مانند آیه یک سوره زلزلة گاهی هم شب بر مجموع شب و روز اطلاق
می*شود مانند آیه 51 سوره بقره که چنین است "بیاد آر موقعی را که به موسی
چهل شب (شب و روز متوالی) وعده دادیم". که کلمه لیل در این آیه به معنای
یک شبانه روز کامل استفاده گردیده است. با این مقدمه روشن شد که کلمه یوم
و لیل به معنای تمام شبانه روز در قرآن و زبان عرب به طور فراوان استعمال
شده است پس تناقض که آنها در مورد استجابت دعای حضرت زکریا ذکر
کردند حل می*شود. چرا که هر دو به یک معنی (یعنی سه شب و روز متوالی
می*باشند) بوده و یکدگر را تفسیر می*کنند. و تناقض در موردی است که لیل
فقط معنی شب باشد و یوم فقط به معنی روز که خلاف این در زبان عربی ثابت
شده است.
اشکال ششم
اشکال دیگری که بر قرآن گرفته*اند این است که اگر کتابی که بشر از آوردن
مثل آن عاجز باشد معجزه محسوب گردد در این صورت کتاب اقلیدسی و مجسطی نیز
معجزه می*باشد در صورتی که معجزه نمی*باشند.
پاسخ اشکال بالا این است که بشر از تدوین دو کتاب نامبرده
عاجز نیست و حتی این احتمال نیز وجود ندارد که در مرحله*ای باشند که بشر
در مقابل آن دو کتاب زانوی عجز بر زمین زند زیرا دانشمندانی هستند که که
در مئرد این دو علم هیءت و هندسه کتابهائی نوشته*اند که شیواتر و آسانتر
از این دو کتاب بوده و از جهتی نیز از این دو کتاب برتر می*باشند که یکی
از دلایل برتریشان وجود مطالب اضافی است که در آن دو کتاب نامبرده اثری از
آنها نیست.
مطلب دوم اینکه معجزه شرایطی دارد از جمله اینکه اعجاز باید
در مقام تحدی و معارضه آورده شود و گواهی بر صدق ادعای پیامبر باشد و یکی
دیگر از شرایط اعجاز این است که خارج از قوانین طبیعی باشد، که کتابهای
نامبرده شده هیچ یک از شرایط نامبرده شده اعجاز را ندارند.
اشکال هفتم
اشکال دیگر بر عدم معارضه با قرآن را (اعجاز قرآن) عاجز بودن دیگران از
آوردن مثل قرآن نمی*دانند بلکه می*گویند چون مسلمانان در عصر پیامبر و
خلفاء، دارای نیروی و قدرت بزرگی بودند، عرب بت پرست به خاطر ترس از نیرو
و قدرت مسلمانان اقدام به معارضه با قرآن نکرد. چرا که اگر اینکار را
می*کردند از طرف مسلمانان خطرهای جبران ناپذیری به جان و مال آنها از طرف
مسلمانان متوجه می*گردید. و همچنین در زمان خلفا نیز چون خلافت خلفا بر
محور دعوت اسلامی نبود تا دیگران برای مبارزه با قرآن تحریک شوند و از
طرفی ذهن مردم با حلاوت و شیرینی قرآن مانوس شده بود و زیبائیهای لفظی و معنوی قرآن در دلهای مومنان جای گرفت فلذا به معارضه با قرآن نیامدند.
پاسخ این است که پیامبر زمانی که در مکه
مردم را به اسلام می*خواند کوچکترین قدرتی نداشت و بر عکس، قدرتها در طرف
عرب بت پرست بوده و آنها از قدرت و شوکت زیادی برخوردار بودند با این حال
حتی یک نفر از فصیحان عرب نتوانست قدم به میدان مبارزه با قرآن بردارد.
دیگر اینکه اگر ترس برای مخالفین اسلام وجود داشت، این ترس فقط می*توانست
مانع از معارضه آشکار با قرآن باشد ولی چه عاملی باعث شد که آنها چه در
آشکار و چه در نهان و سری نتوانستند در مقام مبارزه با قرآن گامی از پیش
ببرند که اگر چنین معارضه پنهانی صورت می*گرفت مخالفین آنرا حفظ می*کردند
تا پس از برطرف شدن موانع، اظهار نمایند در حالیکه تاریخ از چنین قضیه*ای
سخن نگفته است.
و حرف آخر در این مورد آنکه اگر تکرار و مرور زمان، افکار را با قرآن آشنا
ساخته از معارضه با آن باز داشته است، این مطلب تنها در میان مسلمانان
می*تواند صادق باشد، اما عربهای غیر مسلمان که تکرار و انس با قرآن بر ایشان مفهومی نداشت چرا از مقابله با قرآن منصرف گردیدند؟
اشکال هشتم
اشکال دیگر آنها بر نحوه جمع آوری قرآن
در زمان ابوبکر است که آنها آیات قرآنی را به شهادت دو نفر قبول می*کردند،
می*گویند اگر معجزه بوده دیگری نیازی بر شهادت دو نفرنبوده بلکه همان خارق
العاده بودنش دلیل بر اعجاز و قرآن بودنش می*کرد.
پاسخ این است که معجزه بودن قرآن در بلاغت، روش و اسلوب آن
است نه در تک تک کلماتش یعنی امکان داشت در هنگام جمع قرآن، در کم و زیاد
بودن بعضی از کلمات آیه شکی حاصل شود که گواهی دو نفر برای برطرف کردن این
دو شک بوده است. دوم اینکه عاجز بودن یک بشر از آوردن سوره*ای از قرآن،
لازمه*اش این نیست که حتی از آوردن جمله و یا آیه*ای عاجز و ناتوان گردد،
زیرا آوردن یک آیه از قرآن شاید برای بشر امکان پذیر باشد و کسی نیز به
محال بودنش سخنی نگفته، در مقام معارضه نیز حداقل مبارزه را آوردن یک سوره
می*داند نه یک آیه بنابراین شهادت دو نفر احتمال ساختگی را از تک تک آیات
قرآن برطرف می*کند.
و از طرف دیگر اخباری که تدوین قرآن را بر شهادت دو نفر صحابی هستند می*سازد به حد تواتر نرسیده است و خبر واحد
می*باشند که این چنین خبری نیز نمی*تواند ملاک و مدرک مهمی باشد و مهمترین
پاسخ این است که بنابر پاره*ای از روایات اصلا قرآن در زمان پیامبر صلی*الله علیه و آله
جمع بندی شده بوده است نه در دوران ابوبکر و همچنین با وجود عده*ای زیادی
از حافظان قرآن و قاریان قرآنی وجود دارد که با وجود اینها شهادت دو نفر
نمی*تواند مفهوم صحیحی داشته باشد اشکال دیگری نیز وارد کرده اند و آن
اینکه چرا قرآن بر عکس روش سخنرایان و فصیحان، موضوعات متعددی را مخلوط
کرده و هر کدام از موضوعات را فصل بندی جواب این است که قرآن کتاب هدایت
است و برای هدایت و سعادت بشر نازل گردیده و یک کتاب تاریخ یا فلسفه یا
علمی و فقهی نیست. تا برای هر موضوعی، فصل مستقلی را اختصاص دهد. با نظر
بر هدف قرآن که همان هدایت بشر است همین روش قرآن بهتری روشی است که می
توانست از آن استفاده کند. زیرا قرآن در عین پراکنده گویی و بیان مطالب
مختلف، باز از کمال ارتباط و انسجام برخوردار است.
به خاطر همین ویژگیهایی است که انسان را به تامل وا می*دارد که آیا می*تواند کلام یک انسان معمولی باشد یا نه!!
فلذا وقتی آگاهان به زبان عربی و فصیحان در مقابل قرآن می ایستند و
نمی*توانند با آن معارضه کنند و از طرفی از این عظمت قرآنی با این اعجازش
انگشت به دهن می*مانند تنها می*گویند که این سحر است و دیگر سکوت می کنند.
منبع
ابوالقاسم خویی، البیان، ترجمه هاشم*زاده هریسی و محمد صادق نجمی، دانشگاه آزاد اسلامی خوی* چاپ سیزدهم.
عده ای از مخالفین اسلام و قرآن،
چون در مقام مقابله به مثل برنیامدند یعنی نتوانستند با همه ادعاهای خود
حتی سوره*ای کوچک در مقام پاسخگویی به قرآن برآیند و بدین طریق قرآن را
شکست دهند، به جای اعتراف به عجز خود، تصمیم به اشکال تراشی بر قرآن کردند
تا از این طریق قرآن را در نظر طرفدارانش از درجه اعتبار ساقط کنند که در
این سطور به بررسی برخی از اشکالات آنها می پردازیم:
نقد و برسی اشکالات منکرین اعجاز
اشکال اول فصاحت و بلاغت قرآن
یکی از اشکالاتی که آنها بر قرآن وارد کردند این است که در قرآن جملاتی به کار رفته که با اسلوب فصاحت و بلاغت و با قواعد عربی سازش ندارد و چنین کتابی نمی*تواند معجزه باشد. این اشکال از دو جهت نادرست است:
اول اینکه همگان می*دانیم که قرآن در میان فصیحترین و
بلیغترین عربها نازل گردیده و همانها را به مبارزه فرا خوانده تا چنانچه
بتوانند سوره*ای مانند سوره*های قرآن بیاورند، پیروزی از آن، آنها باشد.
در حالی که تاریخ کوچکترین گواهی بر معارضه آنها با قرآن را ندارد
یعنی آنها نتوانستند که آیه*ای مانند آن بیاورند، چرا که سرشناسانشان
معترف بودند که قرآن کلام انسان نیست، حتی خود را به مشقت نیز انداختند
ولی نتوانستند. حالا جای بحث اینجاست که اگر در قرآن کوچکترین مخالفتی با
قواعد عربی وجود داشت همان افراد که بر اسلوب زبان عربی و قواعدش آگاه
بودند روی همان نقطه اشکال می*گرفتند و در این مبارزه پیروز می*شدند و خود
را از مبارزه با زبان و شمشیر علیه اسلام و قرآن راحت می*نمودند. در
حالیکه چنین چیزی در تاریخ ثبت نشده است.
جواب دوم اینکه این قواعد عربی که اکنون در دست است در
زمانی که قرآن نازل گردیده، خبری از این قواعد نبود بلکه در اثر بررسی
سخنان بلغیان و سخنسرایان عرب و از جستجو و دقت در ترکیباتی که آنان در
گفتارشان بکار می*بردند، استخراج گردیده، و از طرفی به فرض محال اگر قرآن وحی
نیست حداقل از کلام فصیحان عرب نیز کمتر نمی*باشد بلکه در کمال فصاحت و
بلاغت بوده و بالاتر از آن مهمترین منبع و ماخذ قواعد عربی است. بنابراین
اگر یک قاعده عربی که پس از نزول قرآن به وجود آمده با قرآن تطبیق نکند،
ایراد بر قرآن نیست بلکه ایراد برخود آن قاعده است و آخرین مطلب اینکه
جمله مورد اشکال با قواعد عربی در قرآن، زمانی ایراد بر قرآن است که در
قرائت نیز همانطور قرائت مورد اتفاق تمام قاریان بوده باشد ولی در صورت اختلاف قرائتها،
اگر اعتراض بر یک قرائت وارد می*شود تنها دلیل بر بطلان همان قرائت است
زیرا که هیج یک از قرائتها به طور متواتر از پیامبر نقل نگردیده است.
اشکال دوم، همگانی نبودن فهم اعجاز قرآن
دومین اشکالی که گرفته*اند این است که فهم اعجاز قرآن همگانی نیست.
جواب این است که در معحزه
این شرط نیست که تمام افراد بشر بتوانند معجزه بودن آن را درک کنند چرا که
در غیر این صورت هیچ یک از معجزه*ها نمی*توانند معجزه حساب شوند چون که هر
یک از معجزه*ها ممکن است از جهاتی برای همه قابل فهم نباشد، بلکه معجزه
عملی است که اهل فن آن را می*بینند و اعجازش را درک می*کنند و برای دیگران
با نقل پیاپی و متواتر ثابت و روشن می*شود بر این اساس نیز قرآن امتیاز
ویژه*ای نسبت به سایر معجزات دارد، چرا که نقلهای متواتر ممکن است به مروز
زمان قطع گردد اما قرآن یک معجزه باقی و همیشگی است چرا که تا ملت و زبان
عرب در کره خاکی وجود دارند و تا افرادی هستند که آشنایی با زبان عربی
داشته باشند باقی خواهد ماند و معجزه بودنش نیز درک خواهد گردید.
اشکال سوم
عده*ای نیز معتقدند که کسی که زبان عربی را می*داند و با صرف و نحو عربی
نیز آشنایی دارد می*تواند کلمه*هایی مانند کلمات قرآن بیاورد و کسی که
بتواند کلمات را بیاورد می*تواند همان کلمات را کنار هم قرار داده و
جمله*هایی مانند قرآن بسازد.
جواب این است که این کار مستلزم این نیست که بتواند مثل قرآن یا سوره*ای مانند سوره*های قرآنی
بیاورد زیرا قدرت و توانایی بر مواد و الفاظ هیچگاه به این معنی نیست که
توانایی ترکیب را نیز خواهد داشت به عنوان مثال آیا ما می*توانیم ادعا
کنیم که همه مردم می*توانند کاخهای زیبا بسازند بدلیل اینکه همه آنها
می*توانند آجر روی آجر بگذارند.
اشکال چهارم
عده*ای نیز اشکال می*گیرند که اگر قرآن را معجزه بدانیم دلیل بر راستگو
بودن آورنده آن نیست زیرا قصه*ها و داستانهایی که در آن آمده با قصه*های کتب*عهدین یعنی تورات و انجیل مخالفت و منافات دارد در حالیکه تورات و انجیل از طرف خدا آمده است و مسلما آسمانی می*باشند.
جواب نیز این است که اتفاقا قرآن از همین روش با داستانهای
خرافی تورات و انجیل به مخالفت برخواسته آنها را مردود می*خواند چرا که
قرآن از هر گونه خرافات و پندارهای باطل پاک می*باشد و مطالبی که در آن
کتابها به خدا یا پیامبران نسبت داده*اند صحیح نیست را رد
می*کند و این نیز وحی بودنش را بیشتر آشکار می*کند. بنابراین مخالفت قرآن
با کتب عهدین در موارد یاد شده دلالتی است بر وحی بودنش و این مخالفت قرآن
با داستانهای تورات و انجیل یک مطلب دیگری را آشکار می*کند و آن اینکه
تورات و انجیل فعلی غیر از تورات و انجیلی است که خداوند بر پیامبرانش
نازل نموده است و قرآن مجید نه تنها تورات و انجیل واقعی را رد نمی*کند
بلکه مصدق آنها نیز می*باشد.
اشکال پنجم
عده ای نیز بیان می*دارند که در قرآن مطالب ضد و نقیضی هست که این مطالب،
کتاب آسمانی بودنش را زیر سوال می*برد و اشاره می*کنند به سوره آل*عمران
آیه 41 که این چنین است: گفت نشانه _ استجابت دعای _ تو اینست که سه روز
جز به اشاره و رمز _ با مردم _ سخن نخواهی گفت"
اما در مقابل این در سوره مریم آیه 10 آمده _ استجابت دعای _ تو این است
که سه شب قدرت تکلم _ با مردم _ را نخواهی داشت که در آیه اولی کلمه یوم
آمده و در آیه دومی کلمه لیل آمده است بنا به ظاهر مطلب در تناقض هم قرار
دارند زیرا در یکی نشانه استجابت را سخن نگفتن در روز و در دیگری سخن
نگفتن در شب بیان شده.
اما پاسخ این است که کلمه "یوم" در زبان عربی گاهی به روز،
همان فاصله طلوع خورشید تا غروبش گفته می*شود مانند آیه 7 سوره حاقه و
گاهی هم یوم به مجموع شب و روز اطلاق می*شود مانند آیه 65 سوره هود که
چنین است:"در خانه*هایتان سه روز (سه شبانه روز) بهره*مند شوید" و همچنین
کلمه (لیل) گاهی اطلاق می*شود بر شب یعنی همان ساعاتی که خورشید در افق
پنهان است مانند آیه یک سوره زلزلة گاهی هم شب بر مجموع شب و روز اطلاق
می*شود مانند آیه 51 سوره بقره که چنین است "بیاد آر موقعی را که به موسی
چهل شب (شب و روز متوالی) وعده دادیم". که کلمه لیل در این آیه به معنای
یک شبانه روز کامل استفاده گردیده است. با این مقدمه روشن شد که کلمه یوم
و لیل به معنای تمام شبانه روز در قرآن و زبان عرب به طور فراوان استعمال
شده است پس تناقض که آنها در مورد استجابت دعای حضرت زکریا ذکر
کردند حل می*شود. چرا که هر دو به یک معنی (یعنی سه شب و روز متوالی
می*باشند) بوده و یکدگر را تفسیر می*کنند. و تناقض در موردی است که لیل
فقط معنی شب باشد و یوم فقط به معنی روز که خلاف این در زبان عربی ثابت
شده است.
اشکال ششم
اشکال دیگری که بر قرآن گرفته*اند این است که اگر کتابی که بشر از آوردن
مثل آن عاجز باشد معجزه محسوب گردد در این صورت کتاب اقلیدسی و مجسطی نیز
معجزه می*باشد در صورتی که معجزه نمی*باشند.
پاسخ اشکال بالا این است که بشر از تدوین دو کتاب نامبرده
عاجز نیست و حتی این احتمال نیز وجود ندارد که در مرحله*ای باشند که بشر
در مقابل آن دو کتاب زانوی عجز بر زمین زند زیرا دانشمندانی هستند که که
در مئرد این دو علم هیءت و هندسه کتابهائی نوشته*اند که شیواتر و آسانتر
از این دو کتاب بوده و از جهتی نیز از این دو کتاب برتر می*باشند که یکی
از دلایل برتریشان وجود مطالب اضافی است که در آن دو کتاب نامبرده اثری از
آنها نیست.
مطلب دوم اینکه معجزه شرایطی دارد از جمله اینکه اعجاز باید
در مقام تحدی و معارضه آورده شود و گواهی بر صدق ادعای پیامبر باشد و یکی
دیگر از شرایط اعجاز این است که خارج از قوانین طبیعی باشد، که کتابهای
نامبرده شده هیچ یک از شرایط نامبرده شده اعجاز را ندارند.
اشکال هفتم
اشکال دیگر بر عدم معارضه با قرآن را (اعجاز قرآن) عاجز بودن دیگران از
آوردن مثل قرآن نمی*دانند بلکه می*گویند چون مسلمانان در عصر پیامبر و
خلفاء، دارای نیروی و قدرت بزرگی بودند، عرب بت پرست به خاطر ترس از نیرو
و قدرت مسلمانان اقدام به معارضه با قرآن نکرد. چرا که اگر اینکار را
می*کردند از طرف مسلمانان خطرهای جبران ناپذیری به جان و مال آنها از طرف
مسلمانان متوجه می*گردید. و همچنین در زمان خلفا نیز چون خلافت خلفا بر
محور دعوت اسلامی نبود تا دیگران برای مبارزه با قرآن تحریک شوند و از
طرفی ذهن مردم با حلاوت و شیرینی قرآن مانوس شده بود و زیبائیهای لفظی و معنوی قرآن در دلهای مومنان جای گرفت فلذا به معارضه با قرآن نیامدند.
پاسخ این است که پیامبر زمانی که در مکه
مردم را به اسلام می*خواند کوچکترین قدرتی نداشت و بر عکس، قدرتها در طرف
عرب بت پرست بوده و آنها از قدرت و شوکت زیادی برخوردار بودند با این حال
حتی یک نفر از فصیحان عرب نتوانست قدم به میدان مبارزه با قرآن بردارد.
دیگر اینکه اگر ترس برای مخالفین اسلام وجود داشت، این ترس فقط می*توانست
مانع از معارضه آشکار با قرآن باشد ولی چه عاملی باعث شد که آنها چه در
آشکار و چه در نهان و سری نتوانستند در مقام مبارزه با قرآن گامی از پیش
ببرند که اگر چنین معارضه پنهانی صورت می*گرفت مخالفین آنرا حفظ می*کردند
تا پس از برطرف شدن موانع، اظهار نمایند در حالیکه تاریخ از چنین قضیه*ای
سخن نگفته است.
و حرف آخر در این مورد آنکه اگر تکرار و مرور زمان، افکار را با قرآن آشنا
ساخته از معارضه با آن باز داشته است، این مطلب تنها در میان مسلمانان
می*تواند صادق باشد، اما عربهای غیر مسلمان که تکرار و انس با قرآن بر ایشان مفهومی نداشت چرا از مقابله با قرآن منصرف گردیدند؟
اشکال هشتم
اشکال دیگر آنها بر نحوه جمع آوری قرآن
در زمان ابوبکر است که آنها آیات قرآنی را به شهادت دو نفر قبول می*کردند،
می*گویند اگر معجزه بوده دیگری نیازی بر شهادت دو نفرنبوده بلکه همان خارق
العاده بودنش دلیل بر اعجاز و قرآن بودنش می*کرد.
پاسخ این است که معجزه بودن قرآن در بلاغت، روش و اسلوب آن
است نه در تک تک کلماتش یعنی امکان داشت در هنگام جمع قرآن، در کم و زیاد
بودن بعضی از کلمات آیه شکی حاصل شود که گواهی دو نفر برای برطرف کردن این
دو شک بوده است. دوم اینکه عاجز بودن یک بشر از آوردن سوره*ای از قرآن،
لازمه*اش این نیست که حتی از آوردن جمله و یا آیه*ای عاجز و ناتوان گردد،
زیرا آوردن یک آیه از قرآن شاید برای بشر امکان پذیر باشد و کسی نیز به
محال بودنش سخنی نگفته، در مقام معارضه نیز حداقل مبارزه را آوردن یک سوره
می*داند نه یک آیه بنابراین شهادت دو نفر احتمال ساختگی را از تک تک آیات
قرآن برطرف می*کند.
و از طرف دیگر اخباری که تدوین قرآن را بر شهادت دو نفر صحابی هستند می*سازد به حد تواتر نرسیده است و خبر واحد
می*باشند که این چنین خبری نیز نمی*تواند ملاک و مدرک مهمی باشد و مهمترین
پاسخ این است که بنابر پاره*ای از روایات اصلا قرآن در زمان پیامبر صلی*الله علیه و آله
جمع بندی شده بوده است نه در دوران ابوبکر و همچنین با وجود عده*ای زیادی
از حافظان قرآن و قاریان قرآنی وجود دارد که با وجود اینها شهادت دو نفر
نمی*تواند مفهوم صحیحی داشته باشد اشکال دیگری نیز وارد کرده اند و آن
اینکه چرا قرآن بر عکس روش سخنرایان و فصیحان، موضوعات متعددی را مخلوط
کرده و هر کدام از موضوعات را فصل بندی جواب این است که قرآن کتاب هدایت
است و برای هدایت و سعادت بشر نازل گردیده و یک کتاب تاریخ یا فلسفه یا
علمی و فقهی نیست. تا برای هر موضوعی، فصل مستقلی را اختصاص دهد. با نظر
بر هدف قرآن که همان هدایت بشر است همین روش قرآن بهتری روشی است که می
توانست از آن استفاده کند. زیرا قرآن در عین پراکنده گویی و بیان مطالب
مختلف، باز از کمال ارتباط و انسجام برخوردار است.
به خاطر همین ویژگیهایی است که انسان را به تامل وا می*دارد که آیا می*تواند کلام یک انسان معمولی باشد یا نه!!
فلذا وقتی آگاهان به زبان عربی و فصیحان در مقابل قرآن می ایستند و
نمی*توانند با آن معارضه کنند و از طرفی از این عظمت قرآنی با این اعجازش
انگشت به دهن می*مانند تنها می*گویند که این سحر است و دیگر سکوت می کنند.
منبع
ابوالقاسم خویی، البیان، ترجمه هاشم*زاده هریسی و محمد صادق نجمی، دانشگاه آزاد اسلامی خوی* چاپ سیزدهم.
۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۳۱
آیا علم هر چیزی در قرآن آمده است؟
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
تأثیر قرآن بر علوم انسانی
علوم قرآنی
تردیدی نیست كه قرآن در برانگیختن اندیشه ها به سمت تولید علم و دانش نقش
به سزایی را ایفا كرده است. قرآن در جامعه ای نازل شد كه اكثر قریب به
اتفاق مردمانش از نعمت خواندن- كه پایه علوم است - برخوردار نبودند.
این كتاب آسمانی با امر به «خواندن» آغاز گشت و دیری نگذشت دانشمندانی را
تربیت كرد كه در بیشتر دانش ها و فنون عصر خویش سرآمد شدند و این امر ممكن
نبود، مگر به مدد جنبش و نهضتی كه قرآن و آموزه های وحیانی اش ایجاد كرد.
اروپای قرون وسطا با مشعل دانشی كه مسلمانان افروختند، توانستند به راه
های روشنی در زندگی رهنمون شوند، اما صرف نظر از این نقش، برخی بر این
تصور بوده و هستند كه خود متن قرآن در بردارنده همه علوم است.
امروزه آنچه كه به نام علوم انسانی معروف است، بعد از رنسانس در كشور
فرانسه زاده شد و از آنجا به كشورهای دیگر راه یافت. امروزه كسی نمی تواند
اهمیت و نقش و اثرگذاری علوم انسانی را بر جامعه منكر شود. پژوهش ها نشان
می دهد كه حدود 90 درصد از مغزهای متفكر دنیا - كه برخی از آنها راه های
سلطه بر جهان را به سیاست مداران كشورهای بزرگ می آموزند - از متخصصان
علوم انسانی هستند. __________________
برخی گفته اند:
«بیش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد!» به همین جهت كوشیده اند تا اثبات
كنند در قرآن كریم اشاره هایی به قوانین طبیعی وجود دارد و آنها را به
عنوان وجوه اعجاز علمی قرآن برشمرده اند. قرآن می تواند پاسخ گوی سؤالات
ما در همه زمینه ها، اعم از اجتماعی، اقتصادی و علمی باشد. قرآن به گفته
خود: (تبیاناً لِكُلِّ شیء) است.
برخی اشخاص فكر می كنند كه مطابق این عبارت قرآنی باید بتوان جواب هر
سؤالی را از قرآن كریم دریافت كرد. درحالی كه خود قرآن تصریح كرده است كه
درباره برخی مسائل اصلاً سخن نگفته است؛ به طور مثال، در مورد نقل داستان
پیامبران در قرآن می خوانیم:
«و رسلاً قد قصصناهم علیك من قبل لم نقصصهم علیه»؛ و پیامبرانی را
فرستادیم كه داستان آنها را برای تو پیش تر گفته ایم و پیامبرانی كه
داستان آنان را برای تو نگفته ایم. (نساء/164) همچنین خداوند در وصف كتاب
موسی و الواحی كه در كوه طور بر آن حضرت نازل گردید می فرماید: «و ثم
آتینا موسی الكتاب تماماً علی الذی احسن و تفصیلا لكل شیء و هدی و رحمه
لعلهم بلقاء ربهم یومنون»؛ سپس به موسی كتاب دادیم تا (نعمت را بر آن كه
نیكی كرده است تمام كنیم, و برای روشن كردن هر چیز و برای رهنمون و
بخشایش؛ شاید آنان به لقای پروردگارشان ایمان آوردند. (انعام/154) و نیز
می فرماید: «و كتبنا له فی الالواح من كل شیء موعظه و تفصیلاً لكل شیء»؛ و
برای او در الواح در هر زمینه، پندی و برای هر چیز، تفصیلی نوشتیم.
(اعراف/145)
آیا می توان باور داشت كه در الواح موسی نیز همه چیز بیان شده است. باید
گفت همان طور كه مفسران نیز یادآور شده اند، منظور از «هرچیز»، آن چیزی
است كه از تورات یا قرآن انتظار می رفته و می رود؛ به طور مثال، اگر كسی
به میهمانش بگوید كه ما همه چیز در خانه داریم, منظور او آن است كه وجود
میهمان برای او اسباب زحمت برای تهیه لوازم میهمانی نیست و خوراكی هایی را
كه معمولاً برای برگزاری یك میهمانی لازم می شود در خانه او حاضر است.
بنابراین استدلال به جمله (تبیاناً لكل شیء) برای اثبات این فرضیه كه قرآن
حاوی همه علوم و فنون است، استدلال نابجا و ناشی از سوء فهم است.
تأثیر قرآن بر علوم انسانی
تأثیر قرآن بر علوم انسانی
امروزه آنچه كه به نام علوم انسانی معروف است، بعد از رنسانس در كشور
فرانسه زاده شد و از آنجا به كشورهای دیگر راه یافت. امروزه كسی نمی تواند
اهمیت و نقش و اثرگذاری علوم انسانی را بر جامعه منكر شود. پژوهش ها نشان
می دهد كه حدود 90 درصد از مغزهای متفكر دنیا - كه برخی از آنها راه های
سلطه بر جهان را به سیاست مداران كشورهای بزرگ می آموزند - از متخصصان
علوم انسانی هستند.
از این رو، ضعف و بیماری در ساختار این علوم، خواه ناخواه به پیكر اجتماع
نیز سرایت می كند. در مورد تعامل علوم انسانی با دین و آموزه های دینی
نظریات مختلفی مطرح است. عده ای بر این باورند كه اساساً این علوم، علومی
وارداتی اند و بر پیش فرض ها و اصولی بنا نهاده شده اند كه با فرهنگ و
تمدن اسلامی و دینی سازگار نیستند. بنابراین ما باید براساس آموزه های
قرآن و اسلام، علوم انسانی نوینی را از پایه بنا نهیم، اما به نظر من چنین
تفكری قرین صواب نیست، یعنی این طور نیست كه همه میراثی كه به عنوان علوم
انسانی در اختیار داریم متأثر از شرایط خاص حاكم بر جوامع غیردینی باشد،
بلكه بسیاری از یافته های این علوم حاصل برخورد اندیشه با واقعیت های حاكم
بر انسان و جوامع انسانی است، از این رو برای همه جوامع انسانی مفید خواهد
بود.
البته نباید منكر تعامل علوم انسانی با ویژگی ها و خصوصیات هر یك از جوامع
و از جمله جوامع اسلامی باشیم. این مسأله, طبیعی و حتی بدیهی است. این امر
در مورد جابه جایی انواع طبیعت، همچون درختان هم صادق است، تا چه رسد به
علوم انسانی؛ برای مثال، وقتی گلی یا نهالی را از جایی به جایی دیگر منتقل
می كنند، آب و خاك و هوای منطقه جدید بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوی آن گل
یا طعم و كیفیت میوه آن نهال را تغییر می دهند، اما چیزی كه مهم است آن
است كه بدانیم بذر آن گل یا نهال آن درخت میوه دار، صرف نظر از محیط و
فضایی كه در آن می رویند، دارای اصالت اند. علوم انسانی نیز صرف نظر از
تعامل با جوامع و فرهنگ ها و تمدن های گوناگون دارای اصالت اند، از این رو
این علوم در تعامل با اسلام و قرآن می تواند رشد و توسعه ای متناسب با
جامعه اسلامی و قرآنی داشته باشد.
بی هیچ تردیدی، قرآن بر زبان و ادبیات و فرهنگ و تمدن انسانی اثر گذاشته و
به آن رنگ و محتوایی دیگر بخشیده است. این همان چیزی است كه تمدن اسلامی
را رقم زده است. در این زمینه می توان نحوه تعامل آموزه های قرآنی با فرد
و جامعه و آنچه مربوط به آن دو است را در تاریخ مورد بررسی قرار داد و
نقاط ضعف و قوت این تعامل را دریافت و در جهت توسعه روند های مثبت این
تعامل مورد استفاده قرار داد.
به طور مثال، آموزش قرآن و تلاوت این كتاب آسمانی بر رفتارهای مسلمانان
تأثیری غیرقابل انكار داشته است، ما می توانیم با بررسی چگونگی این تأثیر
بر نقش و جایگاه قرآن و قرائت قرآن در رفتارهای مسلمانان بیفزاییم؛ هم
چنین می توان از آنچه مفسران قرآن كریم و نیز ادیبان، متكلمان، فیلسوفان،
عارفان، فقیهان و دیگران از قرآن كریم برداشت كرده اند در جهت توسعه و رشد
علوم انسانی مربوطه مورد استفاده قرار دهیم.
برخی اشخاص فكر می كنند كه مطابق این عبارت قرآنی باید بتوان جواب هر
سؤالی را از قرآن كریم دریافت كرد. درحالی كه خود قرآن تصریح كرده است كه
درباره برخی مسائل اصلاً سخن نگفته است؛
معتقدم می توان در كلیه رشته های علوم انسانی كه به نحوی توانایی استفاده
از آموزه های قرآنی و علوم مربوط به آن را دارند واحدهای درسی گنجاند؛ به
طور مثال، دقت نظرهایی كه در ترجمه قرآن كریم به دیگر زبان ها به كار رفته
است، می تواند برای دانش پژوهان رشته های مترجمی كاربرد مفیدی داشته باشد
و برعكس، آنها نیز می توانند در رشد و غنا بخشیدن به ترجمه های جدید قرآن
مفید و مؤثر واقع شوند.
خلاصه آنكه رشته های علمی براساس تعامل ذهن انسان با رفتارهای انسانی و
پدیده های خارجی و رفتارهای جوامع بشری، شكل می گیرد و رشد و بالندگی می
یابد. به طور قطع قرآن و علوم و معارف قرآنی می تواند بر این علوم و توسعه
آنها مؤثر باشد.
علوم قرآنی
از همان اوایل پیدایش اسلام اصطلاحاً علوم قرآنی رواج یافت و تألیفات مستقل و موسعی با عنوان «علوم القرآن» به
نگارش درآمد. منظور از علوم قرآن در این تألیفات اعم است از موضوعاتی كه
در قرآن در مورد آنها سخن رفته است؛ مانند: محكم و متشابه، امثال قرآن،
سوگند های قرآن و.... یا مطالبی كه درباره قرآن بیان شده است؛ مانند: جمع
آوری قرآن، تاریخ قرآن، خط قرآن و.... سال هاست كه عنوان «علوم قرآن» در
دانشگاه ها به عنوان یك رشته تحصیلی درآمده و دانشوران و دانش پژوهانی با
این عنوان تحصیلات آكادمیك خود را شروع كرده و به پایان رسانده اند.
منبع:
نقش قرآن و علوم قرآنی در تولید علم، محمدكاظم شاكر
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
تأثیر قرآن بر علوم انسانی
علوم قرآنی
تردیدی نیست كه قرآن در برانگیختن اندیشه ها به سمت تولید علم و دانش نقش
به سزایی را ایفا كرده است. قرآن در جامعه ای نازل شد كه اكثر قریب به
اتفاق مردمانش از نعمت خواندن- كه پایه علوم است - برخوردار نبودند.
این كتاب آسمانی با امر به «خواندن» آغاز گشت و دیری نگذشت دانشمندانی را
تربیت كرد كه در بیشتر دانش ها و فنون عصر خویش سرآمد شدند و این امر ممكن
نبود، مگر به مدد جنبش و نهضتی كه قرآن و آموزه های وحیانی اش ایجاد كرد.
اروپای قرون وسطا با مشعل دانشی كه مسلمانان افروختند، توانستند به راه
های روشنی در زندگی رهنمون شوند، اما صرف نظر از این نقش، برخی بر این
تصور بوده و هستند كه خود متن قرآن در بردارنده همه علوم است.
امروزه آنچه كه به نام علوم انسانی معروف است، بعد از رنسانس در كشور
فرانسه زاده شد و از آنجا به كشورهای دیگر راه یافت. امروزه كسی نمی تواند
اهمیت و نقش و اثرگذاری علوم انسانی را بر جامعه منكر شود. پژوهش ها نشان
می دهد كه حدود 90 درصد از مغزهای متفكر دنیا - كه برخی از آنها راه های
سلطه بر جهان را به سیاست مداران كشورهای بزرگ می آموزند - از متخصصان
علوم انسانی هستند. __________________
برخی گفته اند:
«بیش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد!» به همین جهت كوشیده اند تا اثبات
كنند در قرآن كریم اشاره هایی به قوانین طبیعی وجود دارد و آنها را به
عنوان وجوه اعجاز علمی قرآن برشمرده اند. قرآن می تواند پاسخ گوی سؤالات
ما در همه زمینه ها، اعم از اجتماعی، اقتصادی و علمی باشد. قرآن به گفته
خود: (تبیاناً لِكُلِّ شیء) است.
برخی اشخاص فكر می كنند كه مطابق این عبارت قرآنی باید بتوان جواب هر
سؤالی را از قرآن كریم دریافت كرد. درحالی كه خود قرآن تصریح كرده است كه
درباره برخی مسائل اصلاً سخن نگفته است؛ به طور مثال، در مورد نقل داستان
پیامبران در قرآن می خوانیم:
«و رسلاً قد قصصناهم علیك من قبل لم نقصصهم علیه»؛ و پیامبرانی را
فرستادیم كه داستان آنها را برای تو پیش تر گفته ایم و پیامبرانی كه
داستان آنان را برای تو نگفته ایم. (نساء/164) همچنین خداوند در وصف كتاب
موسی و الواحی كه در كوه طور بر آن حضرت نازل گردید می فرماید: «و ثم
آتینا موسی الكتاب تماماً علی الذی احسن و تفصیلا لكل شیء و هدی و رحمه
لعلهم بلقاء ربهم یومنون»؛ سپس به موسی كتاب دادیم تا (نعمت را بر آن كه
نیكی كرده است تمام كنیم, و برای روشن كردن هر چیز و برای رهنمون و
بخشایش؛ شاید آنان به لقای پروردگارشان ایمان آوردند. (انعام/154) و نیز
می فرماید: «و كتبنا له فی الالواح من كل شیء موعظه و تفصیلاً لكل شیء»؛ و
برای او در الواح در هر زمینه، پندی و برای هر چیز، تفصیلی نوشتیم.
(اعراف/145)
آیا می توان باور داشت كه در الواح موسی نیز همه چیز بیان شده است. باید
گفت همان طور كه مفسران نیز یادآور شده اند، منظور از «هرچیز»، آن چیزی
است كه از تورات یا قرآن انتظار می رفته و می رود؛ به طور مثال، اگر كسی
به میهمانش بگوید كه ما همه چیز در خانه داریم, منظور او آن است كه وجود
میهمان برای او اسباب زحمت برای تهیه لوازم میهمانی نیست و خوراكی هایی را
كه معمولاً برای برگزاری یك میهمانی لازم می شود در خانه او حاضر است.
بنابراین استدلال به جمله (تبیاناً لكل شیء) برای اثبات این فرضیه كه قرآن
حاوی همه علوم و فنون است، استدلال نابجا و ناشی از سوء فهم است.
تأثیر قرآن بر علوم انسانی
تأثیر قرآن بر علوم انسانی
امروزه آنچه كه به نام علوم انسانی معروف است، بعد از رنسانس در كشور
فرانسه زاده شد و از آنجا به كشورهای دیگر راه یافت. امروزه كسی نمی تواند
اهمیت و نقش و اثرگذاری علوم انسانی را بر جامعه منكر شود. پژوهش ها نشان
می دهد كه حدود 90 درصد از مغزهای متفكر دنیا - كه برخی از آنها راه های
سلطه بر جهان را به سیاست مداران كشورهای بزرگ می آموزند - از متخصصان
علوم انسانی هستند.
از این رو، ضعف و بیماری در ساختار این علوم، خواه ناخواه به پیكر اجتماع
نیز سرایت می كند. در مورد تعامل علوم انسانی با دین و آموزه های دینی
نظریات مختلفی مطرح است. عده ای بر این باورند كه اساساً این علوم، علومی
وارداتی اند و بر پیش فرض ها و اصولی بنا نهاده شده اند كه با فرهنگ و
تمدن اسلامی و دینی سازگار نیستند. بنابراین ما باید براساس آموزه های
قرآن و اسلام، علوم انسانی نوینی را از پایه بنا نهیم، اما به نظر من چنین
تفكری قرین صواب نیست، یعنی این طور نیست كه همه میراثی كه به عنوان علوم
انسانی در اختیار داریم متأثر از شرایط خاص حاكم بر جوامع غیردینی باشد،
بلكه بسیاری از یافته های این علوم حاصل برخورد اندیشه با واقعیت های حاكم
بر انسان و جوامع انسانی است، از این رو برای همه جوامع انسانی مفید خواهد
بود.
البته نباید منكر تعامل علوم انسانی با ویژگی ها و خصوصیات هر یك از جوامع
و از جمله جوامع اسلامی باشیم. این مسأله, طبیعی و حتی بدیهی است. این امر
در مورد جابه جایی انواع طبیعت، همچون درختان هم صادق است، تا چه رسد به
علوم انسانی؛ برای مثال، وقتی گلی یا نهالی را از جایی به جایی دیگر منتقل
می كنند، آب و خاك و هوای منطقه جدید بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوی آن گل
یا طعم و كیفیت میوه آن نهال را تغییر می دهند، اما چیزی كه مهم است آن
است كه بدانیم بذر آن گل یا نهال آن درخت میوه دار، صرف نظر از محیط و
فضایی كه در آن می رویند، دارای اصالت اند. علوم انسانی نیز صرف نظر از
تعامل با جوامع و فرهنگ ها و تمدن های گوناگون دارای اصالت اند، از این رو
این علوم در تعامل با اسلام و قرآن می تواند رشد و توسعه ای متناسب با
جامعه اسلامی و قرآنی داشته باشد.
بی هیچ تردیدی، قرآن بر زبان و ادبیات و فرهنگ و تمدن انسانی اثر گذاشته و
به آن رنگ و محتوایی دیگر بخشیده است. این همان چیزی است كه تمدن اسلامی
را رقم زده است. در این زمینه می توان نحوه تعامل آموزه های قرآنی با فرد
و جامعه و آنچه مربوط به آن دو است را در تاریخ مورد بررسی قرار داد و
نقاط ضعف و قوت این تعامل را دریافت و در جهت توسعه روند های مثبت این
تعامل مورد استفاده قرار داد.
به طور مثال، آموزش قرآن و تلاوت این كتاب آسمانی بر رفتارهای مسلمانان
تأثیری غیرقابل انكار داشته است، ما می توانیم با بررسی چگونگی این تأثیر
بر نقش و جایگاه قرآن و قرائت قرآن در رفتارهای مسلمانان بیفزاییم؛ هم
چنین می توان از آنچه مفسران قرآن كریم و نیز ادیبان، متكلمان، فیلسوفان،
عارفان، فقیهان و دیگران از قرآن كریم برداشت كرده اند در جهت توسعه و رشد
علوم انسانی مربوطه مورد استفاده قرار دهیم.
برخی اشخاص فكر می كنند كه مطابق این عبارت قرآنی باید بتوان جواب هر
سؤالی را از قرآن كریم دریافت كرد. درحالی كه خود قرآن تصریح كرده است كه
درباره برخی مسائل اصلاً سخن نگفته است؛
معتقدم می توان در كلیه رشته های علوم انسانی كه به نحوی توانایی استفاده
از آموزه های قرآنی و علوم مربوط به آن را دارند واحدهای درسی گنجاند؛ به
طور مثال، دقت نظرهایی كه در ترجمه قرآن كریم به دیگر زبان ها به كار رفته
است، می تواند برای دانش پژوهان رشته های مترجمی كاربرد مفیدی داشته باشد
و برعكس، آنها نیز می توانند در رشد و غنا بخشیدن به ترجمه های جدید قرآن
مفید و مؤثر واقع شوند.
خلاصه آنكه رشته های علمی براساس تعامل ذهن انسان با رفتارهای انسانی و
پدیده های خارجی و رفتارهای جوامع بشری، شكل می گیرد و رشد و بالندگی می
یابد. به طور قطع قرآن و علوم و معارف قرآنی می تواند بر این علوم و توسعه
آنها مؤثر باشد.
علوم قرآنی
از همان اوایل پیدایش اسلام اصطلاحاً علوم قرآنی رواج یافت و تألیفات مستقل و موسعی با عنوان «علوم القرآن» به
نگارش درآمد. منظور از علوم قرآن در این تألیفات اعم است از موضوعاتی كه
در قرآن در مورد آنها سخن رفته است؛ مانند: محكم و متشابه، امثال قرآن،
سوگند های قرآن و.... یا مطالبی كه درباره قرآن بیان شده است؛ مانند: جمع
آوری قرآن، تاریخ قرآن، خط قرآن و.... سال هاست كه عنوان «علوم قرآن» در
دانشگاه ها به عنوان یك رشته تحصیلی درآمده و دانشوران و دانش پژوهانی با
این عنوان تحصیلات آكادمیك خود را شروع كرده و به پایان رسانده اند.
منبع:
نقش قرآن و علوم قرآنی در تولید علم، محمدكاظم شاكر
۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۳۳
چرا قرآن به زبان عربی گفته شده است؟
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
"هر
پیامبری که برای هدایت قومی مبعوث شده است، به زبان همان قوم سخن گفته؛ و
کتابی را هم که آورده است، به زبان آن قوم است." "و ما ارسلنا من رسول الا
بلسان قومه لِیُبَیِنَ لهم" (1) و ما هیچ فرستاده ای را جز به زبان مردمش
نفرستادیم، تا ] بتواند حقایق را[ بر ایشان روشن نماید.
پیامبران الهی، پیام خداوند را به زبان مخاطبان اولیّه خویش می آورند. و
معارف الهی را متناسب با سطح فرهنگی و علمی آنان بیان می کنند. و نیز نوع
معجزاتی که برای اثبات پیامبری خویش می آورند، با اختراعات، علوم و فرهنگ
پیش رفتة آن روز، متناسب است. پیامبر اکرم? نیز که در شبه جزیزه عربستان
به پیامبری رسیدند، از این قاعده مستثنی نبودند. و نزول قرآن به زبان عربی
(یعنی زبان مردم عربستان) بود. و این امر با توجه به مخاطبان نخستین و شخص
پیامبر( که عرب زبان بودند، یک جریان طبیعی است. پس اگر قرآن به زبانی جز
عربی نازل می شد، جای آن داشت که از حکمت نزول قرآن به آن زبان، سؤال شده
و گفته شود : "با آنکه مخاطبان نخستین پیامبر( ، عرب زبان هستند، چرا این
پیام به زبان عربی نازل نشده است."
عوامل دیگری نیز در عربی بودن زبان قرآن نقش داشته است،که به اختصار به بررسی آنها می پردازیم :
الف : قرآن در چند آیه از مردم خواسته است که اگر می گویید قرآن معجزه
نیست, آیاتی مانند آن بیاورید. حال اگر این قرآن به زبانی غیر از عربی
نازل می شد، چگونه ممکن بود که از مخاطبانی که جزء به زبان عربی آشنا
نیستند، یا تسلط کافی بر زبانهای دیگر ندارند، خواسته شود که برای روشن
شدن حقانیّت و یا نادرستی مدعای پیامبر ( سخنی همانند قرآن بیاورند؟ در
این صورت به آسانی می گفتند : "ما عرب زبانها محتوای پیام تو را نمی
فهمیم، پس چگونه مانند آن را بیاوریم؟"
ب : اگر قرآن به زبان عربی نبود، مخالفان قرآن که به دنبال بهانه ای برای
نپذیرفتن دین اسلام بودند، فرصت را مناسب دیده، نامفهوم بودن آیات را به
عنوان دلیلی برای نپذیرفتن خود، ارایه می دادند. قرآن که نازل شد، عربی
بودن آن، این بهانه را از مخالفان گرفت.
ج : خلق و خو و تعصّبات ملت عرب طوری بود که اگر قرآن به زبانی غیر از
عربی نازل می شد، نه رسالت پیامبر را میپذیرفتند،و نه سخنانش را.
د : مخالفان قرآن ادّعا کردند که پیامبر( قرآن را از انسان دیگری فرا
گرفته، و این کتاب وحی آسمانی نیست. قرآن که به زبان عربی نازل شد، این
ادّعا را باطل کرد. زیرا زبان کسی که قرآن را به او نسبت می دادند، غیر
عربی بود. در صورتی که زبان قرآن عربی روشن است، ویک فرد غیر عرب نمی
تواند الفاظی به این زیبایی را که هیچ یک از سخنوران عرب نتوانستند مانند
آن را بیاورند، بسازد."(2) اما سؤال دوم شما که فرمودید : "چرا کلمات
فارسی در قرآن گفته نشده است؟"
زبان هر قومی، شامل الفاظی از ملتهای دیگر نیز می شود. در مورد زبان عربی
هم بایدگفته شود که کلمات فارسی در این زبان داخل شده است. و وجود این
کلمات، به هیچ وجه با عربی بودن قرآن در تضاد نیست.
منابع و مآخذ :
1. سوره مبارکة ابراهیم/آیه 4
2. برگرفته از کتاب "قرآن شناسی"، ج1، استاد محمد تقی مصباح یزدی، ص83، با اندکی تصرف
پیامبری که برای هدایت قومی مبعوث شده است، به زبان همان قوم سخن گفته؛ و
کتابی را هم که آورده است، به زبان آن قوم است." "و ما ارسلنا من رسول الا
بلسان قومه لِیُبَیِنَ لهم" (1) و ما هیچ فرستاده ای را جز به زبان مردمش
نفرستادیم، تا ] بتواند حقایق را[ بر ایشان روشن نماید.
پیامبران الهی، پیام خداوند را به زبان مخاطبان اولیّه خویش می آورند. و
معارف الهی را متناسب با سطح فرهنگی و علمی آنان بیان می کنند. و نیز نوع
معجزاتی که برای اثبات پیامبری خویش می آورند، با اختراعات، علوم و فرهنگ
پیش رفتة آن روز، متناسب است. پیامبر اکرم? نیز که در شبه جزیزه عربستان
به پیامبری رسیدند، از این قاعده مستثنی نبودند. و نزول قرآن به زبان عربی
(یعنی زبان مردم عربستان) بود. و این امر با توجه به مخاطبان نخستین و شخص
پیامبر( که عرب زبان بودند، یک جریان طبیعی است. پس اگر قرآن به زبانی جز
عربی نازل می شد، جای آن داشت که از حکمت نزول قرآن به آن زبان، سؤال شده
و گفته شود : "با آنکه مخاطبان نخستین پیامبر( ، عرب زبان هستند، چرا این
پیام به زبان عربی نازل نشده است."
عوامل دیگری نیز در عربی بودن زبان قرآن نقش داشته است،که به اختصار به بررسی آنها می پردازیم :
الف : قرآن در چند آیه از مردم خواسته است که اگر می گویید قرآن معجزه
نیست, آیاتی مانند آن بیاورید. حال اگر این قرآن به زبانی غیر از عربی
نازل می شد، چگونه ممکن بود که از مخاطبانی که جزء به زبان عربی آشنا
نیستند، یا تسلط کافی بر زبانهای دیگر ندارند، خواسته شود که برای روشن
شدن حقانیّت و یا نادرستی مدعای پیامبر ( سخنی همانند قرآن بیاورند؟ در
این صورت به آسانی می گفتند : "ما عرب زبانها محتوای پیام تو را نمی
فهمیم، پس چگونه مانند آن را بیاوریم؟"
ب : اگر قرآن به زبان عربی نبود، مخالفان قرآن که به دنبال بهانه ای برای
نپذیرفتن دین اسلام بودند، فرصت را مناسب دیده، نامفهوم بودن آیات را به
عنوان دلیلی برای نپذیرفتن خود، ارایه می دادند. قرآن که نازل شد، عربی
بودن آن، این بهانه را از مخالفان گرفت.
ج : خلق و خو و تعصّبات ملت عرب طوری بود که اگر قرآن به زبانی غیر از
عربی نازل می شد، نه رسالت پیامبر را میپذیرفتند،و نه سخنانش را.
د : مخالفان قرآن ادّعا کردند که پیامبر( قرآن را از انسان دیگری فرا
گرفته، و این کتاب وحی آسمانی نیست. قرآن که به زبان عربی نازل شد، این
ادّعا را باطل کرد. زیرا زبان کسی که قرآن را به او نسبت می دادند، غیر
عربی بود. در صورتی که زبان قرآن عربی روشن است، ویک فرد غیر عرب نمی
تواند الفاظی به این زیبایی را که هیچ یک از سخنوران عرب نتوانستند مانند
آن را بیاورند، بسازد."(2) اما سؤال دوم شما که فرمودید : "چرا کلمات
فارسی در قرآن گفته نشده است؟"
زبان هر قومی، شامل الفاظی از ملتهای دیگر نیز می شود. در مورد زبان عربی
هم بایدگفته شود که کلمات فارسی در این زبان داخل شده است. و وجود این
کلمات، به هیچ وجه با عربی بودن قرآن در تضاد نیست.
منابع و مآخذ :
1. سوره مبارکة ابراهیم/آیه 4
2. برگرفته از کتاب "قرآن شناسی"، ج1، استاد محمد تقی مصباح یزدی، ص83، با اندکی تصرف
۶ شهريور ۱۳۸۷, ۱۴:۳۵
نقش پيامبر در توليد قرآن
nload="NcodeImageResizer.createOn(this);" border="0">
گروهي بر اين باورند كه نوشته خود
است چرا كه الهاماتي كه از خداوند دريافت مينمود، چون نفس خودش با خدا
يكي شده گشته بود، براي خودش قابل فهم بوده ولي در حدِ فهمِ بشرِ عادي
نبوده است لذا وقتي بسان شاعري آنها را دريافت ميكرد، يافتههايش را به
زبان ساده و بشري مينگاشت تا همهفهم باشد. بنابر اين، قرآن تحت تأثير
وضعيت روحي و احوالات پيامبر نوشته شده و اوضاع روحي و شرايط پيراموني وي
در بياناتش تأثير گذار بوده است.
نتيجهاي که از اين انگاره بر ميآيد از اين قرار است: «تمام احکام فقهي
اسلام موقتند و متعلق به جامعه پيامبر و جوامعي که شبيه به آن جامعه
هستند، مگر اين که خلافش ثابت شود.»
اين نظريه داراي اشکالات فراواني است که به برخي اشاره ميشود:
1- هرگاه بگوييم: «نفس پيامبر با خدا يکي شده است» ديگر نميتوان در مورد
چنين شخصي انتظار اشتباه و ناداني داشت ولي متاسفانه اين گروه درباره چنين
شخصيتي امکان خطا را رد نميکنند و معتقدند دانش او در حد دانش ناقص عصر
نزول قرآن بوده است و به صراحت ميگويند: پيامبر «اين دانشي را که ما
امروز در اختيار داريم، نداشته است» و «وحي ميتواند در مسايلي که به اين
جهان و جامعهي انساني مربوط ميشوند، اشتباه کند. آنچه قرآن دربارهي
وقايع تاريخي، ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني ميگويد، لزوماً
نميتواند درست باشد.» و معناي اين حرف اين است كه پيامبري که نفسش با خدا
يکي شده باز هم اشتباه ميکند. در حاليكه اين تناقضي آشکار است.مگر اين که
آنان خدا را نيز خطاکار بداند.
تمايز احاديث نبوي با آيات الهي نه تنها براي حضرت و خانواده و اطرافيانش
مشخص بوده بلکه براي کافران نيز کاملا مفهوم و شناخته شده بوده است
2-اين سخن که «اوضاع روحي و احوالات پيامبر در قرآن تأثير گذار بوده لذا
هر گاه شاد و طربناک بوده بسيار فصيح و در حالي که پرملال است، در بيان
سخنان خويش بسيار عادي و معمولي است.» و اين که در وحي نيز خطا راه دارد،
ريشه در صدر اسلام و شبهات قريشيان بر ضد پيامبر دارد. مشابه اين شبهه را
برخي از قريشيان درباره پيامبر مطرح کرده بودند و پيامبر به صراحت بدان
پاسخ داده است. اين روشنفکر نماها به برخي مؤمناني که سخنان پيامبر را ثبت
ميکردند ميگفتند: چرا هر چه ميشنوي را مينويسي؟ در حالي که پيامبر
انساني است که در حالتهاي مختلف خوشنودي و ناراحتي سخن ميگويد.(پس
حالتهاي مختلف روحي در او اثر ميگذارد و ممکن است برخي سخنانش از روي غضب
باشد) پيامبر در پاسخ اينان اشاره به لبانش کرده فرمود: از اين دو لب جز
سخن حق بيرون نميآيد.(1)
3- اگر کسي اندک تأملي در مجموع قرآن داشته باشد، به وضوح در مييابد
که کلمات و جملات قرآن از طرف خداوند است و پيامبر اکرم نقشي جز ابلاغ
آنچه خداوند به او به زبان عربي مبين وحي ميکرده نداشته براي اين گفتار
به چند دسته از آيات قرآن و نيز چندين دليل تاريخي ميتوان استدلال کرد:
1-3. تمام آياتي که مشتقات کلمه «قرأ» درباره قرآن به کار رفته بر اين
مطلب دلالت ميکنند که وظيفه پيامبر قرائت و خواندن مطلبي بوده که از
جبرئيل دريافت ميکرده مانند آيات اوليه سوره علق: اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّک
الَّذِي خَلَقَ*خَلَقَ الانسانَ مِنْ عَلَقٍ*اقْرَأْ وَ رَبُّک
الأَکْرَمُ؛ بخوان به نام پروردگارت که آفريد. انسان را از عَلَق (خون
بسته) آفريد. بخوان، و پروردگار تو کريمترين (کريمان) است.
چنانکه ميبينيم ابتداي نبوت رسول اکرم با قرائت آنچه بر او نازل شده بود
آغاز شد. و قرائت خواندن عين کلامي است که انشاء ميشود و نه محتواي کلام.
قرائت و خواندن در چه موردي به کار ميرود؟ در مواردي که محتوايي را به
کسي بگوييم و از او بخواهيم با هر زباني که خودش ميخواهد بيان کند يا در
جايي که بخواهد عين مطلبي که بر او انشا کرده را بخواند بدون اين که
کلمهاي از متن کم يا زياد کند؟
کلمه قرائت در ساير آيات قرآن نيز به کار رفته و از مردم خواسته آيات قرآن
را بخوانند آيا مردم حق دارند به جاي خواندن آيات قرآن محتواي مطالب را
واگويه کنند و ادعا کنند قرآن ميخوانند؟! آيا فهم هر کس از قرآن را
ميتوان کتاب الله ناميد؟!
2-3. تمام آياتي که مشتقات کلمه «تلو» در باره قرآن به کار رفته زيرا اين
كلمه در لغت عرب به معني پيروي کردن(2) و در قرآن به معني خواندني است که
همراه پيروي باشد. پس وقتي خداوند به پيامبر اکرم دستور ميدهد آنچه بر تو
نازل کردهايم را تلاوت كن هيچ مقصودي جز اين متصوَّر نيست که قولي بر
پيامبر نازل شده و او بايد اين قول و گفتار عربي را تکرار کند او نه تنها
بايد همان گفتاري که بر او نازل شده را تلاوت کند و به دنبال فرشته وحي از
همان خواندن پيروي کند بلکه حق هيچ تغيير و تبديلي نيز ندارد.
اگر کسي اندک تأملي در مجموع قرآن داشته باشد، به وضوح در مييابد که
کلمات و جملات قرآن از طرف خداوند است و پيامبر اکرم نقشي جز ابلاغ آنچه
خداوند به او به زبان عربي مبين وحي ميکرده نداشته
4- نظم دقيق آيات و اعجاز معنوي آن که بسياري از نويسندگان و فرزانگان
گوشهاي از آن را به زبان علمي بيان کردهاند بر الهي بودن آيات دلالت
دارد. تنها خداوند است که ميتواند چنين صورتي به قرآن بدهد نه شخصيت مکتب
نرفتهاي که به فرموده خداوند بشري است که بر او وحي ميشود. اشتباه نشود
ما در پي آن نيستيم که مقام رسول خدا را پايين بياوريم، در پي آن هستيم که
بدون سفسطه بازي، مقام قرآن را همان گونه که هست بيان کنيم.
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
5ـ تمايز با
آيات الهي نه تنها براي حضرت و خانواده و اطرافيانش مشخص بوده بلکه براي
کافران نيز کاملا مفهوم و شناخته شده بوده است. وقتي پيامبر پس از نخستين
وحي، خانواده خود را ملاقات ميکند و آيات وحي شده را ميخواند، آنان به
راحتي ميفهمند که اين نوع سخنان از سخنان بشري نبوي نيست. اين کلمات با
همان الفاظ، هم براي خودش تمايز داشته و هم براي خانواده، چيزي که تا
پايان حيات و رسالت کلمات قرآني معلوم بوده است. از اين رو براي اطرافيان
آن حضرت کلمات وحي با ساير سخنان آن حضرت قابل تفکيک بوده است.
مخالفان آن حضرت نيز به راحتي در يافته بودند که آيات قرآن مستقل از شخصيت
اوست. به عنوان نمونه، کفار آيات قرآن که خوانده ميشد، درخواست ميکردند
که آيات ديگري غير اينها براي آنها خوانده شود، و او ميگويد من از پيش
خود چيزي نميتوانم بياورم، من تنها از آنچه به من وحي ميشود، پيروي
ميکنم: وَإِذَا تُتْلَي عَلَيهِمْ آياتُنَا بَينَات قَالَ الَّذِينَ لاَ
يرْجُونَ لِقَأنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا
يکُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَأ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ
مَا يوحَي إِلَي إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيتُ رَبِّي عَذَابَ يوْم عَظِيم
(3).
حتي قرآن خبر ميدهد که کفار اميدوار بودند بتوانند در وحي پيامبر ـ که از
شخصيت خودش مستقل بود ـ تصرفي کنند و کاري نمايند تا پيامبر به اشتباه
بيافتد و ميان کلمات خود و قرآن امتزاجي ايجاد شود، اما از آنجا که خداوند
نگهدار پيامبر بود و عصمت او را با اين مواظبتها تضمين کرده بود - و بارها
به اين معنا تأکيد نموده بود - جلوگيري کرد.
6- قرآن کريم نه تنها بر نزول آيات قرآن تاکيد دارد بلکه گاه به صراحت از
نزول سورههاي قرآن سخن ميگويد و اين روشنترين دليل بر اين مطلب است که
کلمات قرآن به صورت آيات يا سورهها بر حضرت ختمي مرتبت نازل ميشده است.
به عنوان نمونه قرآن به اين نکته اشاره ميکند که منافقين از اينکه
سورهاي نازل شود و اسرار آنها آشکار گردد، همواره در ترس و هراس بودند:
«يحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ
بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ» (4)
و روشن است که نزول سوره به معني نزول چند آيه است نه نزول محتوايي
بيصورت که پيامبر اکرم بخواهد هر گونه که بخواهد به آن صورت بدهد.
گروهي بر اين باورند كه قرآن نوشته خود پيامبر است چرا كه الهاماتي كه از
خداوند دريافت مينمود، چون در حدِ فهمِ بشرِ عادي نبوده است لذا
يافتههايش را به زبان ساده و بشري مينگاشت تا همهفهم باشد.
7- وحي به اراده و اختيار پيامبر نبوده است، که چه بگويد، چه وقتي بگيرد و
چه وقتي تمام کند. گاهي وحي را ميگرفته، بدون آنکه انتظار آن را داشته
باشد، يا درخواست وحي ميکرده و ميخواسته پاسخ سوال و حل مشکلي بيايد،
اما وحي نميآمده و گاهي انتظار آمدن، چنان طولاني ميشده است که
شبههگران در اين باره شبهه ايجاد ميکردند و ميگفتند ربّ محمد او را
فراموش کرده است از اين رو وحي بر او نازل نميشود که گاه آياتي در اين
باره نازل شده و به شبهات پاسخ ميداد.
8- شاعران منبع الهام را درون، و انبيا، منبع الهام را برون از خود
ميدانند. پبامبران به صراحت و بدون هيچ واهمهاي بر اين نکته تاکيد
ميکنند که آنچه ميگويم تماما وحي الهي است: وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَي؛
مَا ضلَّ صاحِبُکمْ وَ مَا غَوَي؛ وَ مَا ينطِقُ عَنِ الهَْوَي؛ إِنْ هُوَ
إِلا وَحْي يوحَي؛ عَلَّمَهُ شدِيدُ الْقُوَي؛ سوگند به ستاره هنگامي که
افول ميکند، که هرگز دوست شما (پيامبر) منحرف نشده و مقصد را گم نکرده
است، و هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد! آنچه ميگويد چيزي جز وحي که
بر او نازل شده نيست! آن کس که قدرت عظيمي دارد (جبرئيل) او را تعليم داده
است.(5)
نقطه بارز تفاوت پيامبران و شاعران در اين دو نوع الهام است. افرادي که در
مسائل فلسفي و عرفاني دست توانايي ندارند، نميتوانند مرز اين دو نوع
الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند، لذا همان مشرکان عصر رسول خدا
نيز به خاطر عدم توانايي در درک تفاوت اين دو نوع احساس، با خود فکر
ميکردند که چگونه ممکن است فردي از برون خود، الهام بگيرد و مامور هدايت
مردم شود.
2- کتاب العين، ج 8، ص 134
3- يونس، 15
4- توبه،64
5- نجم، 1-5
پرسمان قرآني
nload="NcodeImageResizer.createOn(this);" border="0">گروهي بر اين باورند كه نوشته خود
است چرا كه الهاماتي كه از خداوند دريافت مينمود، چون نفس خودش با خدا
يكي شده گشته بود، براي خودش قابل فهم بوده ولي در حدِ فهمِ بشرِ عادي
نبوده است لذا وقتي بسان شاعري آنها را دريافت ميكرد، يافتههايش را به
زبان ساده و بشري مينگاشت تا همهفهم باشد. بنابر اين، قرآن تحت تأثير
وضعيت روحي و احوالات پيامبر نوشته شده و اوضاع روحي و شرايط پيراموني وي
در بياناتش تأثير گذار بوده است.
نتيجهاي که از اين انگاره بر ميآيد از اين قرار است: «تمام احکام فقهي
اسلام موقتند و متعلق به جامعه پيامبر و جوامعي که شبيه به آن جامعه
هستند، مگر اين که خلافش ثابت شود.»
اين نظريه داراي اشکالات فراواني است که به برخي اشاره ميشود:
1- هرگاه بگوييم: «نفس پيامبر با خدا يکي شده است» ديگر نميتوان در مورد
چنين شخصي انتظار اشتباه و ناداني داشت ولي متاسفانه اين گروه درباره چنين
شخصيتي امکان خطا را رد نميکنند و معتقدند دانش او در حد دانش ناقص عصر
نزول قرآن بوده است و به صراحت ميگويند: پيامبر «اين دانشي را که ما
امروز در اختيار داريم، نداشته است» و «وحي ميتواند در مسايلي که به اين
جهان و جامعهي انساني مربوط ميشوند، اشتباه کند. آنچه قرآن دربارهي
وقايع تاريخي، ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني ميگويد، لزوماً
نميتواند درست باشد.» و معناي اين حرف اين است كه پيامبري که نفسش با خدا
يکي شده باز هم اشتباه ميکند. در حاليكه اين تناقضي آشکار است.مگر اين که
آنان خدا را نيز خطاکار بداند.
تمايز احاديث نبوي با آيات الهي نه تنها براي حضرت و خانواده و اطرافيانش
مشخص بوده بلکه براي کافران نيز کاملا مفهوم و شناخته شده بوده است
2-اين سخن که «اوضاع روحي و احوالات پيامبر در قرآن تأثير گذار بوده لذا
هر گاه شاد و طربناک بوده بسيار فصيح و در حالي که پرملال است، در بيان
سخنان خويش بسيار عادي و معمولي است.» و اين که در وحي نيز خطا راه دارد،
ريشه در صدر اسلام و شبهات قريشيان بر ضد پيامبر دارد. مشابه اين شبهه را
برخي از قريشيان درباره پيامبر مطرح کرده بودند و پيامبر به صراحت بدان
پاسخ داده است. اين روشنفکر نماها به برخي مؤمناني که سخنان پيامبر را ثبت
ميکردند ميگفتند: چرا هر چه ميشنوي را مينويسي؟ در حالي که پيامبر
انساني است که در حالتهاي مختلف خوشنودي و ناراحتي سخن ميگويد.(پس
حالتهاي مختلف روحي در او اثر ميگذارد و ممکن است برخي سخنانش از روي غضب
باشد) پيامبر در پاسخ اينان اشاره به لبانش کرده فرمود: از اين دو لب جز
سخن حق بيرون نميآيد.(1)
3- اگر کسي اندک تأملي در مجموع قرآن داشته باشد، به وضوح در مييابد
که کلمات و جملات قرآن از طرف خداوند است و پيامبر اکرم نقشي جز ابلاغ
آنچه خداوند به او به زبان عربي مبين وحي ميکرده نداشته براي اين گفتار
به چند دسته از آيات قرآن و نيز چندين دليل تاريخي ميتوان استدلال کرد:
1-3. تمام آياتي که مشتقات کلمه «قرأ» درباره قرآن به کار رفته بر اين
مطلب دلالت ميکنند که وظيفه پيامبر قرائت و خواندن مطلبي بوده که از
جبرئيل دريافت ميکرده مانند آيات اوليه سوره علق: اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّک
الَّذِي خَلَقَ*خَلَقَ الانسانَ مِنْ عَلَقٍ*اقْرَأْ وَ رَبُّک
الأَکْرَمُ؛ بخوان به نام پروردگارت که آفريد. انسان را از عَلَق (خون
بسته) آفريد. بخوان، و پروردگار تو کريمترين (کريمان) است.
چنانکه ميبينيم ابتداي نبوت رسول اکرم با قرائت آنچه بر او نازل شده بود
آغاز شد. و قرائت خواندن عين کلامي است که انشاء ميشود و نه محتواي کلام.
قرائت و خواندن در چه موردي به کار ميرود؟ در مواردي که محتوايي را به
کسي بگوييم و از او بخواهيم با هر زباني که خودش ميخواهد بيان کند يا در
جايي که بخواهد عين مطلبي که بر او انشا کرده را بخواند بدون اين که
کلمهاي از متن کم يا زياد کند؟
کلمه قرائت در ساير آيات قرآن نيز به کار رفته و از مردم خواسته آيات قرآن
را بخوانند آيا مردم حق دارند به جاي خواندن آيات قرآن محتواي مطالب را
واگويه کنند و ادعا کنند قرآن ميخوانند؟! آيا فهم هر کس از قرآن را
ميتوان کتاب الله ناميد؟!
2-3. تمام آياتي که مشتقات کلمه «تلو» در باره قرآن به کار رفته زيرا اين
كلمه در لغت عرب به معني پيروي کردن(2) و در قرآن به معني خواندني است که
همراه پيروي باشد. پس وقتي خداوند به پيامبر اکرم دستور ميدهد آنچه بر تو
نازل کردهايم را تلاوت كن هيچ مقصودي جز اين متصوَّر نيست که قولي بر
پيامبر نازل شده و او بايد اين قول و گفتار عربي را تکرار کند او نه تنها
بايد همان گفتاري که بر او نازل شده را تلاوت کند و به دنبال فرشته وحي از
همان خواندن پيروي کند بلکه حق هيچ تغيير و تبديلي نيز ندارد.
اگر کسي اندک تأملي در مجموع قرآن داشته باشد، به وضوح در مييابد که
کلمات و جملات قرآن از طرف خداوند است و پيامبر اکرم نقشي جز ابلاغ آنچه
خداوند به او به زبان عربي مبين وحي ميکرده نداشته
4- نظم دقيق آيات و اعجاز معنوي آن که بسياري از نويسندگان و فرزانگان
گوشهاي از آن را به زبان علمي بيان کردهاند بر الهي بودن آيات دلالت
دارد. تنها خداوند است که ميتواند چنين صورتي به قرآن بدهد نه شخصيت مکتب
نرفتهاي که به فرموده خداوند بشري است که بر او وحي ميشود. اشتباه نشود
ما در پي آن نيستيم که مقام رسول خدا را پايين بياوريم، در پي آن هستيم که
بدون سفسطه بازي، مقام قرآن را همان گونه که هست بيان کنيم.
<!-- / icon and title -->
<!-- message -->
5ـ تمايز با
آيات الهي نه تنها براي حضرت و خانواده و اطرافيانش مشخص بوده بلکه براي
کافران نيز کاملا مفهوم و شناخته شده بوده است. وقتي پيامبر پس از نخستين
وحي، خانواده خود را ملاقات ميکند و آيات وحي شده را ميخواند، آنان به
راحتي ميفهمند که اين نوع سخنان از سخنان بشري نبوي نيست. اين کلمات با
همان الفاظ، هم براي خودش تمايز داشته و هم براي خانواده، چيزي که تا
پايان حيات و رسالت کلمات قرآني معلوم بوده است. از اين رو براي اطرافيان
آن حضرت کلمات وحي با ساير سخنان آن حضرت قابل تفکيک بوده است.
مخالفان آن حضرت نيز به راحتي در يافته بودند که آيات قرآن مستقل از شخصيت
اوست. به عنوان نمونه، کفار آيات قرآن که خوانده ميشد، درخواست ميکردند
که آيات ديگري غير اينها براي آنها خوانده شود، و او ميگويد من از پيش
خود چيزي نميتوانم بياورم، من تنها از آنچه به من وحي ميشود، پيروي
ميکنم: وَإِذَا تُتْلَي عَلَيهِمْ آياتُنَا بَينَات قَالَ الَّذِينَ لاَ
يرْجُونَ لِقَأنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا
يکُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَأ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ
مَا يوحَي إِلَي إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيتُ رَبِّي عَذَابَ يوْم عَظِيم
(3).
حتي قرآن خبر ميدهد که کفار اميدوار بودند بتوانند در وحي پيامبر ـ که از
شخصيت خودش مستقل بود ـ تصرفي کنند و کاري نمايند تا پيامبر به اشتباه
بيافتد و ميان کلمات خود و قرآن امتزاجي ايجاد شود، اما از آنجا که خداوند
نگهدار پيامبر بود و عصمت او را با اين مواظبتها تضمين کرده بود - و بارها
به اين معنا تأکيد نموده بود - جلوگيري کرد.
6- قرآن کريم نه تنها بر نزول آيات قرآن تاکيد دارد بلکه گاه به صراحت از
نزول سورههاي قرآن سخن ميگويد و اين روشنترين دليل بر اين مطلب است که
کلمات قرآن به صورت آيات يا سورهها بر حضرت ختمي مرتبت نازل ميشده است.
به عنوان نمونه قرآن به اين نکته اشاره ميکند که منافقين از اينکه
سورهاي نازل شود و اسرار آنها آشکار گردد، همواره در ترس و هراس بودند:
«يحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ
بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ» (4)
و روشن است که نزول سوره به معني نزول چند آيه است نه نزول محتوايي
بيصورت که پيامبر اکرم بخواهد هر گونه که بخواهد به آن صورت بدهد.
گروهي بر اين باورند كه قرآن نوشته خود پيامبر است چرا كه الهاماتي كه از
خداوند دريافت مينمود، چون در حدِ فهمِ بشرِ عادي نبوده است لذا
يافتههايش را به زبان ساده و بشري مينگاشت تا همهفهم باشد.
7- وحي به اراده و اختيار پيامبر نبوده است، که چه بگويد، چه وقتي بگيرد و
چه وقتي تمام کند. گاهي وحي را ميگرفته، بدون آنکه انتظار آن را داشته
باشد، يا درخواست وحي ميکرده و ميخواسته پاسخ سوال و حل مشکلي بيايد،
اما وحي نميآمده و گاهي انتظار آمدن، چنان طولاني ميشده است که
شبههگران در اين باره شبهه ايجاد ميکردند و ميگفتند ربّ محمد او را
فراموش کرده است از اين رو وحي بر او نازل نميشود که گاه آياتي در اين
باره نازل شده و به شبهات پاسخ ميداد.
8- شاعران منبع الهام را درون، و انبيا، منبع الهام را برون از خود
ميدانند. پبامبران به صراحت و بدون هيچ واهمهاي بر اين نکته تاکيد
ميکنند که آنچه ميگويم تماما وحي الهي است: وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَي؛
مَا ضلَّ صاحِبُکمْ وَ مَا غَوَي؛ وَ مَا ينطِقُ عَنِ الهَْوَي؛ إِنْ هُوَ
إِلا وَحْي يوحَي؛ عَلَّمَهُ شدِيدُ الْقُوَي؛ سوگند به ستاره هنگامي که
افول ميکند، که هرگز دوست شما (پيامبر) منحرف نشده و مقصد را گم نکرده
است، و هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد! آنچه ميگويد چيزي جز وحي که
بر او نازل شده نيست! آن کس که قدرت عظيمي دارد (جبرئيل) او را تعليم داده
است.(5)
نقطه بارز تفاوت پيامبران و شاعران در اين دو نوع الهام است. افرادي که در
مسائل فلسفي و عرفاني دست توانايي ندارند، نميتوانند مرز اين دو نوع
الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند، لذا همان مشرکان عصر رسول خدا
نيز به خاطر عدم توانايي در درک تفاوت اين دو نوع احساس، با خود فکر
ميکردند که چگونه ممکن است فردي از برون خود، الهام بگيرد و مامور هدايت
مردم شود.
ز احمد تا احد يک ميم فرق است جهاني اندر اين يک ميم غرق است
1- احمدي ميانجي، مکاتيب الرسول، ج 1، ص 5862- کتاب العين، ج 8، ص 134
3- يونس، 15
4- توبه،64
5- نجم، 1-5
پرسمان قرآني